روزگاري بود كه اون جا نواري هاي ديواري خوشگلي كه فوقش پنجاه شصت تا نواركاست توش جا مي شد داشت از روي ديوارا جمع مي شد. ملت چيزي رو كشف كرده بودن كه باهاش مي شد ده پونزده تا نوارو تو يه سي دي جا كرد و به طرفه العيني مي شد آهنگا رو جلو و عقب برد و انتخاب كرد و مي شد يه ليست صدتايي درست كرد كه پشت سرهم يا اصلا شانسكي همه رو بخونه و تو ديگه دست به چيزي نزني و آن همانا mp3 بود. كامپيوتربازا ديگه اينجوري داشتن هارداشونو پر مي كردن از هرچي موسيقي كه دوست داشتن و حتي نداشتن و هي ليست ميساختن و همهء آهنگا هميشه در حال پخش بود و اصلا هم اسراف نمي شد. ويندوز كه ويندوز نفتي 98 بود و بعضيا مثل من با نرم افزار جمع و جوري مثل winamp آهنگ گوش مي دادن و بعضيا هم با jet audio زرد و مطبق و گنده كه سر همين پليرها هم با هم كلي كل كل مي كرديم و يادمه كه اميد سخت طرفدار اين جتِ زردمبوي بي ريخت بود و چقدر دعوا داشتم باهاش! هر چند بعدها winamp افت شديدي كرد و jet audio خيلي بهتر شد و ديگه اختلافي نموند.
داداشم كه از تهران كامپيوترو آورد، هفت گيگ mp3 رو هارد بيستش جمع كرده بود كه اون سالا يعني خيلي. هفت گيگ mp3 نفيس از همه نوع، خارجه و داخله. تو دانشگاه و تو اولين هم صحبتي هام با پسري به نام اميد بحث اين شد كه كي موسيقي چي دوست داره و چي داره و من هم فخر اون هفت گيگ رو فروختم و اميدو تحريك كردم كه تحريك هم شد و قرار اولين مجلس هارد به هاردو گذاشتيم. هاردو كندم و رفتم خونه اميد اينا و تا پاسي از شب هي هارد به هارد كرديم و هي موزيك گوش داديم و هي حرف زديم و آخرش با هم دوست شديم! آخه مي دونين سرعت كپي اون سالا خيلي پايين بود و آدم مجبور بود با طرف دوست بشه كه زمان راحت تر بگذره و گرنه عذابي مي شد اون دقايق بي پاياني كه اين پنجره كپي هي كاغذ پرت مي كرد تو اون پوشه اون وري! كسي چه مي دونست شايد تا آخر عمر تو رودرواسي اين دوستي قراره بمونيم!
گذشت و آوازه اين هفت گيگِ ما از طريق اميد بين رفقاش پيچيد و يه روز دم در دانشگاه يكي ار بچه ها به نام صداقت كه هنوز با هم رفيق تشده بوديم، برگشت و بهم گفت: شنيدم رضا هفت گيگ ام پي تري داري! و اين جمله يعني يه مراسم هارد به هارد ديگه و اينكه انگار بايد با اين پسره هم دوست بشيم حين كپي ها كه البته رفيق هم شديم و تو رودرواسي اون دوستي تا الاني كه من گيدورا شدم و اون گسپند، مونديم. چقدر هم اون سالا لاغرتر بوديم لامصب!
خلاصه گذشت و با اين هفت گيگ كه هي داشت بيشترم مي شد هي هارد به هارد كرديم و هي با ملت دوست شديم و فيلم و آهنگ شد كليد يافتن رفيق از هر مدل و جنسي كه البته اين روش دوست يابي تا حال حاضر ادامه داره. با اين تفاوت كه اين همه فيلم و سريال و آهنگي كه داريم ديگه با اون حرص و عطش گوش نمي كنيم و لحظه لحظه آهنگو نمي بلعيم فقط گاهي مي ريم از وسط آلبومي آهنگي سوا مي كنيم و جاهاي خوبشو سيك مي كنيم و گوش مي كنيم و باز ميريم سراغ يه آلبوم ديگه.
مديا شده يه كالاي لوكس كه ديگه اونقدرا مصرف نداره و فقط بايد هي جمع كرد و انبار كرد شايد روزي به كار بياد و شايد روزي هوس كني كه نميرسه اون روز هرگز چون هيشكي ديگه پشت سرش رو هم نگاه نمي كنه و تخته گاز داريم جلو مي ريم و باز انبار مي كنيم كه بگيم همه چيزايي كه دوست داريم، دم دستمون داريم گيرم كه وقتِ داشتن ديگه سراغشونم نگيريم. وقتي تو اين انبار كردنا عشق و شور و عطشي نباشه گمون نكنم ديگه بشه با مجموعه مديايي كه داري، گيرم كه بزرگترين مجموعه عالم هم باشه بشه رفيق عمري پيدا كرد. تازه كپي ها هم ديگه اونقدري طول نمي كشه كه بشه حينش سر صحبتو باز كرد و با طرف دوست شد. بايد در كسري از ثانيه بتوني باهاش دوست بشي كه ديگه چه شود اگر بشود!
مه 31, 2010 در 9:00 ب.ظ. |
من اصلن اینا یادم نبود ریفیق. فکر میکردم از ازل با هم ریفیق بودیم!
مه 31, 2010 در 11:05 ب.ظ. |
من همه رو یادمه، از سایه عجیب تا خونه تون که اون روزا توش بنایی بود و اون آهنگ رود تو هل کریس ری!
البته من در نقش هارد به هارد در رفاقت اغراق کردم که البته بی راه هم نیست و خیلی تو رفاقتامون موثر بود.
یادش بخیر، کاش همونقدی می موندیم.
مه 31, 2010 در 10:56 ب.ظ. |
عاشق اون روزایی بودم که می رفتیم خونه داوود برا مراسم هارد به هارد! کلیپای آخر ایرانی و فرنگی، متالیکا، کوهن ….
واو، چه روزگاری بود
با ممد خلیل هم خاطرات هارد به هاردی داشتیم
مه 31, 2010 در 11:06 ب.ظ. |
سلام امیرجان
قدم رنجه کردی و حالی دادی اینورا اومدی. دلم برات تنگ شده بود مرد.
هارد به هارد اصولا مهم ترین مراسم اون سالهای جوونا بود.
یادش گرامی. جوونای حالا که نمی دون هارد به هارد چی هست اصلا!
برقرار باشی
مه 31, 2010 در 11:47 ب.ظ. |
تو دوران دانشجویی من و هم خونه ایم دوتا هارد 80 رو بسته بودیم رو یک سیستم تقریبا ری هم رفته 50 گیگ آهنگ داشتیم هر کی میومد هر چی میخواست گوش میکرد
شده بودیم رادیو فردا
الانم حدود32گیگ روی هاردم mp3 دارم اما اصلا نه وقت آهنگ گوش کردن دارم نه حوصله.
دنیا همینه دیگه یه روز دلخوشیم به بعضی چیزا
روز دیگه به همون چیزا هیچ اهمیتی نمیدیم
خوش باشی
ژوئن 1, 2010 در 7:21 ق.ظ. |
حالا بايد ديد جاي اون هيجانات و شيفتگي ها رو چي گرفته؟
از خونه دانشجويي گفتي و كردي كبابم. رفقاي زيادي داشتم تو اين خونه و خاطرات زيادي ازشون دارم. خونه دانشجويي مردانه هم پديده خاص و باحالي بود با قواعد و رسوم خاص. باز خوبه دوره شما هارد 80 اومده بوده به بازار!
ژوئن 1, 2010 در 4:39 ق.ظ. |
what do you think about Hardt to Soft connection ? ?
New regeneration are working on this kind of relationship. which is fast and its not deep.
next what the hell of raya neshani ?
ژوئن 1, 2010 در 7:24 ق.ظ. |
رايانشاني همون ايميله.
الان كه با اين هاردهاي اكسترنال پرسرعت و پر ظرفيت قضايا حسابي فرق كرده. ويندوز 98 كجا و 7 كجا و ابونتو كجا!
ژوئن 1, 2010 در 8:31 ق.ظ. |
سلام
عجب خاطره زده شدین شما و دوستان با این پست …یعنی جوانای الان هم از این خاطره ها دارن یا خاطراتشون حول و هوش خیابون گردیهاشون و… میگرده …حیف که نمیدونن دارن با جوانی شون چه میکنن
ژوئن 1, 2010 در 8:36 ق.ظ. |
اون سن و سال هر جور بگذره خاطره مي شه براي يه عمر. شايد جووني همين كاراييه كه جووناي امروزي مي كنن نه اونجور كه ما بوديم.
ژوئن 1, 2010 در 8:36 ق.ظ. |
….
چون ما اونموقع تو خوابگاه کامپیوتر و از این چیزا نداشتیم ی ضبط داشتن بعضی از بچه ها که هرا از گاهی ازشون قرض میگرفتیم و در مقابل باید بهشون خوراکی میدادیم ی دوستی داشتم که منبع نوار کاست بود به اون باید باج میدادیم تا بهمون کاست میداد شاید ساعتهایی رو به گوش دادن اهنگی میگذروندیم و یا صدای خسرو شکیبایی رو در کاست سکوت سرشار از ناگفتنی هاست میشنیدیم …
من رفتم تا چه سالهای خوابگاه و راه پله ها و بقیه وبقیه
ژوئن 1, 2010 در 8:40 ق.ظ. |
قدر ذره ذره امكاناتو مي دونستيم و زندگي مي كرديم باهاشون. الان انقدر همچي فراوونه كه كسي ديگه احساسشون نمي كنه.
آخ گفتي خسرو… واي… نامرد عجب گذاشت و رفت ها!
ژوئن 2, 2010 در 10:24 ق.ظ. |
اصلا یادم نبود نحوه آشناییمون.
من رو بردی به سالهای دور ، نگهبانی ورودی دانشگاه ، کاجهای حیاط ، رادیاتورهای طبقه دوم کنار پله ها .
دمت گرم برادر ، دمت گرم
ژوئن 2, 2010 در 7:52 ب.ظ. |
چه روزایی بود. رادیاتورا مال ایمان بهجت بود. یادته می رفت اجاره رادیاتورا رو جمع می کرد؟
یاد حسین خضری و حسین کثیف هم گرامی!
ژوئن 4, 2010 در 8:38 ب.ظ. |
مدادم را تراشیده ام و تصویری از یین و یانگ کشیده ام
به دیدنم بیا…
ژوئن 5, 2010 در 8:26 ب.ظ. |
خواندمت!
ژوئن 6, 2010 در 12:43 ب.ظ. |
نمیدونم چرا هربار این پست می خونم حالم حسابی گرفته میشه احساس تهی بودن می کنم خاطره نداشتن ،
مهم نیست که چه بلایی سر دل مشغولی های گذشته مون اومده که تغییر طبیعت روزگاره مهم اینه که واسه آینده خاطره بسازیم چه طور و با چی مهم نی مهم اینه که توی خاطراتمون تنها نباشیم
دفتر خاطراتت سبز سبز
ژوئن 7, 2010 در 7:18 ق.ظ. |
گاهي وقتا آدم خاطره داره ولي انگار نمي خواد يادش بيفته. در مورد اينكه همين الان داريم خاطره مي سازيم خيلي خوش بين نيستم ولي لحظاتي كه كمي پر اوج تر باشه به هر حال در ذهن مي مونه. بايد اميدوار بود به اوج هاي بيشتر.
ژوئن 10, 2010 در 4:57 ب.ظ. |
سلام رفیق
راستشو بخای همیشه واسه من سوال بوده که سیگار در جوش دادن گرم ترین و
ماندگار ترین رفاقتهایمان عامل موثر تری بوده یا موزیک
تا جاییکه من بیاد دارم و بیشتر ندارم همیشه با هم حادث می شدند
اما در باب این دنیای عجول و فخر فروش و حرمت شکن پیشرفت دیجیتالی
بد جوری ارزش همه چیز از جمله کاست های اورجینال نیروانا و ایرون میدن ما رو
در زمان شروعش کم جلوه داد اما حالا پر واضحه که هیچی جای اون روزها رو و هیچی
جای اون کاستهارو نمی تونه بگیره حتا اگه یه کنار غرق غبار روزگار باشن
بدرود
ژوئن 11, 2010 در 12:35 ب.ظ. |
سلام رفیق قدیمی
صف آوردی و حالی دادی
البته موسیقی بر سیگار مقدم بود و سیگار کم کم همراه موسیقی شد و هم نشینی ها رو غنی تر کرد.
دنیای امروز دارای کمی ما رو هی افزایش می ده و دارایی کیفی ما هی تحلیل می ره. اون زمان بیشتر حواسمون به عرض زندگی بود.
حاجی خیلی خوشحا شدیم از قرائت نظر شما.
بیشتر پیش ما بیا. مشهد هم بیا!
ژانویه 9, 2011 در 9:32 ب.ظ. |
[...] برای استفاده سمتش می ریم رو قبلا در یادداشت مربوط به آن هفت گیگ ام پی تری گفتم. اما این بار دوستم یامبن حجازی به بهانه این پست [...]