<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>روزگار گیدورایی</title>
	<atom:link href="http://gidora.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://gidora.wordpress.com</link>
	<description>GIDORAA.COM</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 Mar 2011 14:39:41 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='gidora.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://0.gravatar.com/blavatar/621b7748912b3365c9fcc000597b6791?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>روزگار گیدورایی</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://gidora.wordpress.com/osd.xml" title="روزگار گیدورایی" />
	<atom:link rel='hub' href='http://gidora.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>gidoraa.com</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2011/03/21/gidoraa-com/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2011/03/21/gidoraa-com/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Mar 2011 12:55:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[gidoraa.com]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=867</guid>
		<description><![CDATA[به علت مسدود شدن وردپرس این وبلاگ به نشانی جدید منتقل شد: نشانی وب تازه: http://gidoraa.com/ نشانی مستقیم فید تازه RSS http://gidoraa.com/blog/?feed=rss2 نشانی فیدبرنریِ فید RSS http://feeds.feedburner.com/gidora آنجا می بینمتان.<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=867&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><span style="color:#ff0000;">به علت مسدود شدن وردپرس این وبلاگ به نشانی جدید منتقل شد:</span></strong></p>
<p style="text-align:center;">نشانی وب تازه:<br />
<a href="http://gidoraa.com/" target="_blank"><strong>http://gidoraa.com/</strong></a><br />
نشانی مستقیم فید تازه <strong>RSS</strong><br />
<a href="http://gidoraa.com/blog/?feed=rss2" target="_blank"><strong>http://gidoraa.com/blog/?feed=rss2</strong></a><br />
نشانی فیدبرنریِ فید <strong>RSS</strong><br />
<a href="http://feeds.feedburner.com/gidora" target="_blank"><strong>http://feeds.feedburner.com/gidora</strong></a></p>
<p style="text-align:center;"><strong><span style="color:#ff0000;">آنجا می بینمتان.</span></strong></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/867/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/867/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/867/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/867/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/867/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/867/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/867/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/867/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/867/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/867/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/867/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/867/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/867/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/867/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=867&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2011/03/21/gidoraa-com/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آه ای زندگی منم كه هنوز با همه پوچی از تو لبریزم</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2011/03/11/%d8%a2%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d9%86%d9%85-%d9%83%d9%87-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87-%d9%be%d9%88%da%86%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d9%88/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2011/03/11/%d8%a2%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d9%86%d9%85-%d9%83%d9%87-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87-%d9%be%d9%88%da%86%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Mar 2011 17:54:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[لیلا حاتمی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسه در مه]]></category>
		<category><![CDATA[بهرام توکلی]]></category>
		<category><![CDATA[شهاب حسینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=860</guid>
		<description><![CDATA[درباره امین و روياي پرسه در مه کارگردان: بهرام توکلی بازیگران: شهاب حسینی و لیلا حاتمی امین مدتهاست در اغما فرو رفته و احتضاری آرام را تجربه می کند. در یک قدمی مردن است. خاطراتش و هویتش دارد آرام آرام محو می شود. حتي یادش نیست چگونه به این روز افتاده. اکنون هجوم بی رحم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=860&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color:#333399;">درباره امین و روياي <strong>پرسه در مه<br />
</strong>کارگردان: بهرام توکلی</span><br />
<span style="color:#333399;">بازیگران: شهاب حسینی و لیلا حاتمی</span><strong></strong></p>
<p><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2011/03/meh.jpg"><img class="size-full wp-image-865 aligncenter" title="meh" src="http://gidora.files.wordpress.com/2011/03/meh.jpg?w=450" alt=""   /></a></p>
<p>امین مدتهاست در اغما فرو رفته و احتضاری آرام را تجربه می کند. در یک قدمی مردن است. خاطراتش و هویتش دارد آرام آرام محو می شود. حتي یادش نیست چگونه به این روز افتاده. اکنون هجوم بی رحم نیستی راادراک می کند و باید با هر آنچه از جنس زندگی دارد به جنگ مرگ برود. گرچه برایش چیزی نمانده جز خاطراتی تکه تکه و تصاویری مبهم در سر و اصواتی چون سوت دستگاه تنفس و موسیقیِ راديو در گوش. اما او سرسخت و مصمم است. پس شيوه اي می اندیشد که با همین اندک مصالح، مبارزه را آغاز کند. باید قصه ای ساز کند شاید که خود را در میان قصه اش بیابد که آدمی نجات را در قصه می جوید. قصه ای برای جبران فقدان ها و برای اندکی بیشتر زیستن.</p>
<p>امینِ محتضر اینک تنهاترین است. پس اول این تنهایی انگار ازلی را باید مغلوب کرد. پس در ابتدا از آن تصویر کودکانه دخترك ميانِ شاپرکها زنی به نام رویا می سازد که همدمش باشد. عشقش باشد. زنی در نهایت زیبایی و صبر و وفا. زنی که باشد تا روزی برگه رضایت نامه مرگش را امضا کند که تنها نرود. زنی نشسته در صحنهء خالی تئاتر، بازیگری در نمایشی از جنس روزمرگي زندگي زن و شوهری. درست مثل یک تصویر اولیه خام که قرار است انقدر پرداخت شود تا مثل زندگی شود. آنجا که نمایش تمام می شود و زندگی آغاز، او رويا را به خلوتش راه مي دهد. پس حالا امين سراغ خودش می رود تا خود را باز آفريند در هيئتِ هنرمندی بلند پرواز و مغرور. یک نوازنده پیانوی چیره دست و يك آهنگساز کمال گرا که خود را در آن اندازه يافته که رويايش را تحقق بخشد و قطعهء ماه را بسازد. شاهکاری که شبیهش را هیچ جا نتوان یافت و اصلِ اصل باشد كه او از تقلید و در جازدن بیزار است و پي يك نغمه نو مي گردد. امین در قصه اش هم به دل مبارزه ای دشوار مي زند. او باید به دنیا و به زمین و زمان، خودش را ثابت کند كه مي تواند اما نمی تواند و این آغاز سرگشتگی و ویرانیِ روحِ ظريف و شكنندهء يك هنرمند است وقتی بجای جوشش هنری فقط صدای ممتدِ سوت توی سر امينِ محتضر و امینِ قصه پيچيده است. این آغاز پریشانی و شوريدگي مردي است كه مي خواست دنيا را تغيير دهد.</p>
<p>او رویا را در نهایت کمال آفریده که در کنارش بماند. که تنها نماند. آنقدر وفادار که اتهام بی وفایی به او خیلی بی ربط به نظر رسد. زنی که پای عشقش ایستاده و آنقدر عاشق است که لحظه ای بی یاد تو نتواند سر کند.  زنی که وقتی شبها دیر میرسی خانه نگرانت شود و دم در چشم به راهت بماند گو اینکه به رویش نیاوری که چقدر این توجه را می خواهی. زنی که همیشه بخواهد با تو سخن بگوید گیرم که تو نشنوی و حواست نباشد. زنی که اگر شبی دیر خانه آمد نتوانی بروی توی خانه و همان دم در منتظرش بایستی و با آبگیر وسط کوچه بازی کنی. گو اینکه باز به رویش نیاوری که خانه بی حضور او رفتن و ماندن ندارد. زنی که می خواهد فرزند تو را در وجودش به بار نشاند گیرم که تو نخواهی خبردار شوی. زنی که باورت دارد و هرگز نگوید که نمی توانی و توی کنسرت شکست خورده و خالی ات تا به آخر می ماند و مي نشيند و گله هم نمی کند. گیرم که دروغگویش بخوانی. زنی که صبوری و همراهی بی حد و حصرش کلافه ات کند و ازش بپرسی آخر تو چرا با من ماندی و او جوابت گوید که چون دوستت دارد. زنی که زخم دستت را ببندد آنگاه که از دلسوزی بغض کرده گیرم که تو بگویی از زخم کیف می کنی. زنی که بخاطرش غیرتی شوی و راننده تاکسی را بزنی گیرم که نفهمی خود او را هم زخمی کرده ای و او هم نگوید که چرا. زنی که مقابل آزارها و پرخاش هایت هيچ نگويد مگر دلواپسي هايش برايت كه تو داري چه به روز خودت مي آوري و به رویت هم نیاورد رنج عميقش را. زنی که اگر قهر هم می کند و اگر روزي ترکت می کند باز هم دلش نتواند ترکت نکند و برگردد و پی ات بگردد و در اعماق آن جنگل دور، زخمی و تنها پیدایت کند و در آغوشت کشد تا بتوانی در آن سحرگاه زیبای جنگل و دریا وقتی خواب است سیر نگاهش کنی و رویش را بپوشانی که سرما نخورد گیرم هرگز نتوانی به او بگویی که دوستش داری. زنی که بعد از تو به هیچ عشق دیگری حتی فکر هم نکند و او بماند و آن دخترک زیبا که یادگار توست و خاطرات تو و عشق تو که هميشهء هميشه وجودش را سرشار می کند و بی نیاز. او خود رویاست.</p>
<p>امین اما نصیبی از رویا ندارد. او قطعه ای از واقعیت است كه خودش را از قطعات وجود خودش در قصه خلق کرده است. یک انسان معمولی و فانی است با رویایی بزرگ و ویرانگر. او گرچه بارها قصه اش را اصلاح می کند تا در کنار رویای پریانی اش در آرامش و شادی زندگی کند اما جبر احتضار است که بسوی نیستی می بردش و ناگزیر قصه اش هم به سوی ویرانی راه می برد. حتی ناخواسته حلاوت آن ظرف شستن دو نفره را هم تلخ می کند. انگار که مجال چندانی ندارد و باید توی این زمان کوتاه کاری کند کارستان. انگار نمی خواهد بی ردپا و بی ثمر از این دنیا برود. به نبوغش ایمان دارد. نبوغی که اساتید خبره را به حیرت و تحسین واداشته. شتاب دارد که با ساختن شاهکارش نبوغش را، فردیتش را، هویتش را ثابت کند. دریغ که انگار هرچه می کند نمی تواند نغمه ای خلق کند و گاه می پندارد چشمه خلاقیتش شاید دیگر نمی جوشد. مدام می نویسد و پاره می کند و عاجز می شود و دیگر انگار حواسش به هیچی نیست. پس نبوغ اسباب جنون می شود که بنا کند به بهانه جویی و فرافکنی و پرخاشگري. دیگر همه مقصرند، صداي سوتی که توی سرش پیچیده، مغزش که بفرمانش نیست، زندگی زناشویی اش، دانشگاهش، اساتید عصا قورت داده اش و شايد همه مردم، همه و همه را مقصر می داند. خود را و همه را و رویا را دم به دم می آزارد با تازیانه حرف ها و تیغ نادیده گرفتن ها. با نگاه مردم کوچه خیابان سر جنگ دارد. سر می تراشد و خودش را حبس می کند شايد كه از سر اجبار بتواند آهنگي بنويسد. نت هایش را دیوانه وار روی در و دیوار می نویسد. به خودش زخم می زند و دیگر هیچ همدردی و همراهی و درمانی را از هیچکس نمی پذیرد. صدای کوفتن یک میخ هم به هم میریزدش. دردمندانه به در و ديوار مي زند اما نمي شود. دارد تسلیم می شود و دارد شکست را می پذیرد هرچند نگاه مبهوت و تحسین آمیز استادش به نت های روی در و دیوار حکایت دیگری با ما می گوید اما امین دیگر باور ندارد که می تواند. اين بيشتر ويرانش مي كند كه رويا كه هميشه تنها مخاطب او بوده است هم ديگر باورش نداشته باشد و برود. كه مي رود و رویا که می رود او هم پریشان تر از پیش ترک دیار می کند و به دریا و جنگل می زند که تابِ خانهء بی رویا را ندارد. مي رود کنار امواج خشمگین دریا و پرده آخر طغیان و درد را بازی می کند. آرمان و رویایش را با بریدن و به دور انداختن انگشتش نابود مي كند و از خود می راند تا خلاص شود از اين وسوسهء بي فرجام و مهلك. مي رود كه در تنهايي و غربتِ اندوهگينش، پذیرای ياْس و نیستی و پایان شود که رویا باز از راه سر می رسد.</p>
<p>انگشت نوازنده که قربانی می شود و رویا که می آید انگار توازن دنیای امین برقرار می شود و آرامش حاکم. امین دارد عادی بودن را می پذیرد و این پذیرش قرین خبر بارداری رویا می شود. كودكي در راه است. امینِ هنرمند عقیم است و امینِ عادی زایا و پدر. شورشِ نبوغ پایان یافته و او دیگر در مقابل آدمهای عادی نیست یا آدمهای عادی را در مقابل خود نمی بیند و این بار می خواهد در کنار آنها زندگی کند. با معدنچی ها و غم و شادی آنها دمخور می شود. رنج آنها را می شناسد. موسیقی آنها را گوش می دهد و حیرت می کند که مردماني چنين عادی موسیقی چنین نيكويي دارند. چیزی كه همیشه دنبالش بوده و حالا در جایی پیدایش کرده که گمان هم نمی برده. اکنون او رستگاری را یافته اما دریغ که مجالی ندارد برای رستگارانه زیستن. او در اوج آرامش و لذت این گونهء تازهء زیستنش، يك روز آفتابي در کنار آن معدنچیان و برای آنها می میرد. شاید به اغمايي طولانی و بی بازگشت فرو می رود و این نقطه ای است که در آن سرنوشت امین هنرمند و امین محتضر تلاقی می کند.</p>
<p>امین محتضر آرام آرام که به لحظات پایانی نزدیک می شود، قصه اش را نیز به پایان می رساند. حالا او توانسته برای خودش هویت تازه ای بیافریند که شاید نسبتش با واقعیتش چیزی جز همان تصاویر و اصوات و خاطراتِ موهوم و گنگ نباشد. حالا برای خودش رویایی دارد که کنار او از دشوارترین بزنگاهها عبور کند. حالا برای خودش فرزندی دارد، دخترکی بس زیبا. حالا برای خودش یک مرگ زیبا و بی نقص دارد. انگار راز تصویر رویاگون دخترکی میان شاپرک ها را دریافته و شور و شکوه زیستن را کشف کرده است. همین است که در قعرِ اغما سر ذوق می آید انگار و می کوشد چشم باز کند و بازگردد و باز هم زندگی کند. اما مجال به انتها رسیده است و هنگام رفتن است. در آخرين لحظات است که فصلی مفقوده را به داستانش می افزاید. فصل آشنایی امین هنرمند با رویای بازیگر توی همان تئاتری که رویا از همانجا آغاز شد، توی همان نمایش. فصلی اسطوره ای و پر از زندگی که در آن یک مرد هرشب به جایی می رود که عشق زندگی اش را آنجا یافته. می رود تا هرشب نگاهش کند تا سرانجام یک جوری راهی به دل او پیدا کند و آخرش رویا را از پایان نمایش به آغاز زندگی خود بیاورد تا شریک یک زندگی دشوار و باشکوه گردند، تا مبارزه آغازند، دوشادوش و همراه و عاشق.</p>
<p>قصهء امین به سر می رسد. او این بار موفق شده و دنيايش را تغيير داده است. اينك وظيفه به انجام رسيده و او اکنون آگاه از غایت زیبایی زندگی و مرگ، آماده سفری دیگرست. سفرت بخير امين، مواظب رويايت باش!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/860/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/860/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/860/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/860/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/860/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/860/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/860/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/860/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/860/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/860/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/860/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/860/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/860/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/860/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=860&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2011/03/11/%d8%a2%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d9%86%d9%85-%d9%83%d9%87-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87-%d9%be%d9%88%da%86%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2011/03/meh.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">meh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>I AM A CREAMOHOLIC</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2011/03/05/i-am-a-creamoholic/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2011/03/05/i-am-a-creamoholic/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Mar 2011 21:52:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[فرنی]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجک]]></category>
		<category><![CDATA[کله پاچه]]></category>
		<category><![CDATA[پن کیک]]></category>
		<category><![CDATA[پنیر و نون سنگک]]></category>
		<category><![CDATA[حلیم]]></category>
		<category><![CDATA[خامه]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=852</guid>
		<description><![CDATA[شاید باید به یکی از این گروههای NA ملحق شوم که جلسه می گذارند و چند نفر دوره می نشینند و بعد یک نفرشان از جا بلند می شود و اینجوری شروع می کند به سخنرانی که:  من فلانی هستم. یک معتاد. بعدش می گوید چند وقت است که پاک است یعنی آن کاری را [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=852&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شاید باید به یکی از این گروههای NA ملحق شوم که جلسه می گذارند و چند نفر دوره می نشینند و بعد یک نفرشان از جا بلند می شود و اینجوری شروع می کند به سخنرانی که:  من فلانی هستم. یک معتاد. بعدش می گوید چند وقت است که پاک است یعنی آن کاری را که دارد ترک می کند انجام نداده است. یک سال، یک ماه، یک روز یا یک دقیقه، هر چه باشد راستش را می گویند. بعد حضار دسته جمعی جواب سلامش را می دهند و بعد او شروع می کند از خودش حرف زدن و درد دل کردن و گفتن از موفقیت ها و شکست هاش. شاید بتوانم ترک کنم البته اگر لازم باشد.</p>
<p><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2011/03/p1000325.jpg"><img class="size-full wp-image-853 aligncenter" title="P1000325" src="http://gidora.files.wordpress.com/2011/03/p1000325.jpg?w=450" alt=""   /></a><br />
عاشق وعده صبحانه ام اما هیچوقت خودم پی تدارکش نمی روم اگر مثلا خانم خانه در خانه مهیاش نکند یا توی شرکت بچه های خدمات ردیفش نکنند قید خوردنش را می زنم اما اگر صبحانه آماده باشد حاضرم مثل آن بابا شوم که هی 8 ساعت می خوابید و بیدار میشد که صبحانه بخورد و بعد دوباره می گرفت 8 ساعت دیگر می خوابید که باز برخیزد برای صبحانه بس که عاشق صبحانه بود. مگر می شود از چای شیرین گذشت و با جیرینگ جیرینگ قاشق چایخوری وقت هم زدن عشق نکرد. آن به کنار اصلا تخم مرغ جات را بگو. شیر و لبنیات را بگو. کره و مربا را بگو. پنیر را بگو. نان سنگک را بگو که از قدیم فرموده اند دوچیز واجب آمد نزد گشنه، پنیر و نون سنگک آب چشمه! اگر حوصله کنی کله سحر حلیم بگیری که دیگر ای وای بر من. اگر یک کله سحر دیگر بروی فرنی داغ با نان قاق از میدان شهدا بگیری که دیگر ای واویلا. از کله پاچه در صبحهای دسته جمعی که چه بگویم که ندانید.</p>
<p>تازه اگر روزی اتفاقا یک کار خوبی کرده باشی که مورد عنایت ویژه خانم خانه قرار بگیری تا صبح جمعه یک پن کیک رومانتیک برایت درست کند که دیگر باید بمیری از خوشی. پن کیکی که سر زیر رو کردن آکروباتیکش با ماهیتابه کلی خوش بگذرانی که وقتی پخته شد و رفت توی یک ظرف خوشگل، اول خوب محو تماشایش شوی و خوب لمسش کنی. جذبه آن برشتگی های پراکنده و لطافت و متانتش را. بعد تا داغ است رویش آبلیمو بریزی و خوب ببویی عطر جادویی لیمو را. بعد توی خنکا و سکوت و نور ملایم صبحگاهی بنشینی سر میز و با دقت و حوصله سطح پن کیک را با مربایی خامه ای چیزی خوب بپوشانی که برسد به جایی که بشود هر کدامش را سر فرصت از روی سلیقه یک جور برش زد و یک جور دیگر تا زد و لقمه کرد و به چنگال زد و نوش جان کرد و از دنیا مافیها خلاص شد. بهشت مگر غیر از این است؟</p>
<p>اشتباه نکنید! قصد ترک صبحانه را ندارم که این عشق الهی است حق لایتناهی است. من گرفتار یکی از اجزای صبحانه شده ام و آن خامه است. ای خامه صبحانه! ای خامه قنادی! ای پاکت خامه! امان از تو و آن ناز و غمزهء تو. حالا که رسم شده همه به بهانه رژیم و سلامتی و الخ خامه دور شیرینی را کنار می زنند من از یک ذره اش هم نمی توانم بگذرم. مخصوصا اگر خامه خوب عمل آمده باشد. اهل شیرینی خریدن نیستم اما گاهی اوقات شده که هوسم پیروز شده و رفته ایم یک جعبه کوچک نارنجک (نون خامه ای تهرانی ها) خریده ایم که این جعبه به صبح هم نکشیده! میدانید که نارنجک خوب در راند اول زیر پنج تا که نمی شود خورد. حتی دلم نمی آمده تو یخچال بگذارمش که خامه اش حیف نشود، پژمرده نشود، خراب نشود!</p>
<p>حالا خامه صبحانه را بگو. نشده تا حالا بروم از روی هوس برای خودم یک پاکت خامه بخرم یا از روی همان هوس بروم یواشکی پاکت دربسته خامهء توی یخچال را افتتاح کنم. اما خدا نکند که توی خرید خانه خامه هم باشد و درِ پاکتِ این خامه یک روز صبح برای صبحانه قیچی شده باشد و اندکیش هم خورده. دیگر تا زمانی که آن پاکت درباز توی یخچال باشد مگر من خواب و خوراک دارم؟ می بینی یک دفعه نیمه شب یواشکی و کورمال کورمال رفتم سراغش و خودم را رساندم بهش و با نان و مربا کارش را یکسره کردم که بتوانم با خیال راحت و بدون عذاب وجدان بخوابم. یا همینطور وسط روز به عنوان خوراکی فان خامه پیشنهاد کنم که با عتاب خانم خانه مواجه شوم که کمی جلوی خودت را بگیر و فکر وزن و آن شکم ورقلمبیده ات باش تا من صبر کنم بعد از ناهار که او خوابش برد بروم برای دسر به خودم برسم. اولش با خودم می گویم یکی دو لقمه بعد آن حرص دیوانه وار سراغم می آید و کار بجایی می رسد که آن پاکت که نیمه پر بود را دارم قشنگ می چلانم و بعد قیچی اش می کنم که هرچه خامه در زوایای پنهانش مانده میل شود و حیف و میل نشود و بعد باز با خیالی آسوده بروم چرتی بزنم بشرطی که چربی خامه سنگینم نکند که در آنصورت یک کم فقط یک کم عذاب وجدان سراغم می آید البته زودی یادم می رود. شده توی شرکت هم خامه دیده ام و از پس نفسم نتوانسته ام بربیایم و صبحانه دوم را هم زده ام توی رگ. این چنین معتاد خراب و خاصی هستم که فقط اگر مواد را در دسترس و آماده ببینم از خود بیخود می شوم وگرنه پی دردسر نمی گردم که.</p>
<p>حالا نمی دانم این احوالاتم چقدر وخیم است. اما بد نیست توی آن جلسات مذکور شرکت کنم نکند مرض بدی باشد و روزگاری مایه بی آبرویی شود. می روم عین مرد در حلقه معتادان ترک کرده می نشینم و بعدا که نوبتم شد برمی خیزم و باد در غبغب می اندازم و می گویم: من گیدورا هستم، خامه ای هستم، نخندید! به بیان علمی من یک کریموهالیک هستم، هرآینه آلوده می شوم و باز پاک می شوم. الان گمانم از دیشب پاکم. اما مانده ام که درباره عمل من آلودگی بهتر است یا پاکی. آمده ام که بفهمم. به من بگویید این قاتل خامه بودن چیز مورد داری است اصلا؟ که اگر نیست عجالتا زحمت را کم کنم و بروم که میز دونفره صبحانه منتظر است و دارد ولول می زند. اگر هم مطمئنِ مطمئنید که خطرناک است که باید بنشینیم با هم مذاکره کنیم ببینم چه گزینه بهتری به من پیشنهاد می کنید. چه مشوقی دارید. چقدر راه می آیید. لطف کنید خلاقیت به خرج دهید و پیشنهادهای نخ نما مثل ورزش ندهید که خوشی و لذت من حتما باید لحاظ شود وگرنه من هم با شما راه نمی آیم. از نگاهتان معلوم است که جدی نگرفته اید. خوب خدا خیرتان دهد. من هم همین را می خواهم پس مرخص می شوم و وقت شما را هم تلف نمی کنم. اگر به مشکل حادی برخوردم مزاحمتان می شوم باز. عجالتا باید بروم که دارد زیادی صبح می شود و دارد صبحانه ام دیرم می شود. اصلا چه درمانی بهتر یک صبحانه از سر فرصت و حوصله و مهر!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/852/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/852/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/852/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/852/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/852/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/852/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/852/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/852/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/852/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/852/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/852/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/852/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/852/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/852/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=852&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2011/03/05/i-am-a-creamoholic/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2011/03/p1000325.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">P1000325</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مشاهدات جشنوارهء 8 (+ یک لینک)</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2011/02/25/%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-8/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2011/02/25/%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-8/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Feb 2011 08:24:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[فرامرز قریبیان]]></category>
		<category><![CDATA[مهمان مامان]]></category>
		<category><![CDATA[مهتاب کرامتی]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی هاشمی]]></category>
		<category><![CDATA[مهران احمدی]]></category>
		<category><![CDATA[مانی حقیقی]]></category>
		<category><![CDATA[ماهی ها عاشق می شوند]]></category>
		<category><![CDATA[محمد رضا علیقلی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود کیمیایی]]></category>
		<category><![CDATA[هیچ]]></category>
		<category><![CDATA[هانیه توسلی]]></category>
		<category><![CDATA[ویشکا آسایش]]></category>
		<category><![CDATA[ورود آقایان ممنوع]]></category>
		<category><![CDATA[یه حبه قند]]></category>
		<category><![CDATA[پولاد کیمیایی]]></category>
		<category><![CDATA[پیمان قاسمخانی]]></category>
		<category><![CDATA[پسر آدم دختر حوا]]></category>
		<category><![CDATA[آقا یوسف]]></category>
		<category><![CDATA[آلزایمر]]></category>
		<category><![CDATA[احمد رضا معتمدی]]></category>
		<category><![CDATA[اصغر فرهادی]]></category>
		<category><![CDATA[به همین سادگی]]></category>
		<category><![CDATA[بیداری رویاها]]></category>
		<category><![CDATA[بیست]]></category>
		<category><![CDATA[جدایی نادر از سیمین]]></category>
		<category><![CDATA[جرم]]></category>
		<category><![CDATA[خیلی دور خیلی نزدیک]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر علی رفیعی]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش مهرجویی]]></category>
		<category><![CDATA[درخت گلابی]]></category>
		<category><![CDATA[رقص در غبار]]></category>
		<category><![CDATA[رامبد جوان]]></category>
		<category><![CDATA[رضا عطاران]]></category>
		<category><![CDATA[سید رضا میرکریمی]]></category>
		<category><![CDATA[شهر زیبا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=836</guid>
		<description><![CDATA[لینک: این گزارش به لطف امیر قادری و با عنوان حساب استاد سواست رفت توی سایت کافه سینما. طبعا خوشحالم. شاید این سرآغاز خوبی باشد بر مرحله تازه ای از نوشتن. مسرورم که یک جشنواره دیگر را هم درک کردم و این یعنی هنوز زنده ام و هنوز خسته و نومید نشده ام. جشنواره هشتم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=836&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="aligncenter" title="پولاد کیمیایی در جرم" src="http://www.caffecinema.com/images/stories/EDV/5/jorm-01-caffecinema.com.jpg" alt="" width="640" height="426" /></p>
<h4><span style="color:#ff0000;"><strong>لینک:</strong></span> این گزارش به لطف <a href="http://www.caffecinema.com/index.php?option=com_banners&amp;task=click&amp;bid=7">امیر قادری</a> و با عنوان <a href="http://www.caffecinema.com/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=1822:1389-12-08-17-41-32&amp;catid=84:1389-10-03-11-46-10">حساب استاد سواست</a> رفت توی سایت <a href="http://www.caffecinema.com/">کافه سینما</a>. طبعا خوشحالم. شاید این سرآغاز خوبی باشد بر مرحله تازه ای از نوشتن.</h4>
<p>مسرورم که یک جشنواره دیگر را هم درک کردم و این یعنی هنوز زنده ام و هنوز خسته و نومید نشده ام. جشنواره هشتم در مشهد به لحاظ اطلاع رسانی برنامه ها از طریق سایت و پیامک پیشرفت چشمگیری داشت که کار هماهنگی و برنامه ریزی فیلم بین ها را آسانتر کرد. گو اینکه انتخاب 20 فیلم امسال بدون سلیقه و شناخت انجام شده بود. چنانکه در واکنش به اعتراض مخاطبان برخی فیلمهای مطرح جایگزین فیلمهای آن فهرست شد. موفق به تماشای 6 فیلم شدم که چند خطی درباره هریک می نویسم که نظرات اولیه ام درباره آنهاست و به ترتیب تماشا اینجا می آورم یادداشت ها را. مفصلش بماند برای وقت اکران و تماشای دوباره که شاید این ستاره ها را بالا و پایین کند که فیلمها با آدم زندگی می کنند و هر لحظه در ذهن ما داوری می شوند. گاه دوستشان داریم و گاه نه. گاه دلمان برایشان تنگ می شود و گاه دل می کنیم از آنها. فیلم یک موجود زنده است و داوری اش خیلی دشوار و پیچیده.</p>
<p><span style="color:#800000;"><strong>آلزایمر (احمدرضا معتمدی)   1/2**</strong></span><br />
وقتی فرامرز قریبیان کم حرف و آن روحانی ریش سفید مسجد را از <strong>شهر زیبا</strong>، مهدی هاشمی ساده دل و مهران احمدی پیژامه پوش را از <strong>هیچ</strong>، مهتاب کرامتی مفلوک را از <strong>بیست</strong> و طرح کلی قصه و آن کارگاه شیشه گری را هم از <strong>بیداری رویاها</strong> برداری و بیاوری در یک فیلم همه را جمع کنی انتظار نمی رود فیلم اصیلی حاصل شود که نیست. اما کشش قصه بقدری هست که فیلم را لحظه ای رها نکنی و طنز ملایمی در جای جای فیلم جاری هست که خسته نشوی و غر نزنی. همین که معتمدی بعد از آن فیلمهای عجیب و دشواریاب تلاش کرده قصه ای را روان تعریف کند دمش گرم که ابتدای مسیری تازه و مبارک است. مسیری که در آن معتمدی به پرداخت یکایک شخصیت ها اهمیت می دهد و به مدد بازی خوب بازیگرانش گهگاه لحظاتی تاثیرگذار از جنس سینما می آفریند. از نمادگرایی <strong>آلزایمر</strong> که می گویند هر شخصیتش نمادی از یک جریان در تاریخ ایران است خداییش چیزی دستگیرم نشد که ایراد از من است البته.</p>
<p><span style="color:#800000;"><strong>ورود آقایان ممنوع (رامبد جوان)   ***</strong></span><br />
رامبد جوان بعد از آن همه بالا و پایین در کارنامه هنری اش سرانجام دارد موفق می شود و بد نیست اگر کم کم او را سلطان کمدی رمانتیک ایران نامیم. رامبد جوان با <strong>پسر آدم دختر حوا</strong> و<strong> ورود آقایان ممنوع</strong> نقش کارگردان را در کمدی به ما متذکر می شود که مدتهاست در میان انبوه کمدی های بی مایه فراموشش کرده بودیم. جوان کارگردان ریتم و میزانسن را خوب می شناسد و تا لحظه آخر نبض تماشاچی از دستش در نمی رود. ضرباهنگ فیلم را کوبنده و روان حفظ می کند. شوخی ها کلامی و بصری را بدرستی زمانبندی می کند و بدقت اجرا می کند که بیشترین خنده را بگیرد. اجرای هیچ صحنه ای را دست کم نمی گیرد. دکوپاژ پویا و پر زحمتی را در معمولی ترین لحظات فیلم اجرا می کند. ابایی ندارد از اجرای سکانس های بزن و بکوب و دشوار در یک فیلم کمدی که کسی جدی اش نمی گیرد. اینگونه است که از نظر من فیلمهایش دارد به استانداردهای کمدی رمانتیک در سینمای جهان نزدیک می شود. رضا عطاران مشهدی عالی است. مانی حقیقی و ویشکا آسایش دلپذیرند. و ایکاش رامبد جوان فیلمنامه نویس قدر قدرتی چون پیمان قاسمخانی را در فیلمهای بعدی هم کنار خود نگه دارد تا سینمای کمدی ایران را دگرگون کنند.</p>
<p><span style="color:#800000;"><strong>جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی)   1/2***</strong></span><br />
بار اول تماشای هر فیلم از اصغر فرهادی مسحور کننده است. تجربه ای بی نظیر و یگانه است. در طول فیلم همه حواست میرود پیش آدمهای فیلم و از صندلی ات جُم نمی توانی بخوری. ولی تماشای بار دومشان معمولا خاطره خوشی در بر ندارد و کمتر لحظه ای در فیلمهایش می یابم که بخواهم بار دیگر مزمزه اش کنم و حظی تازه کنم. <strong>رقص در غبار </strong>و<strong> شهر زیبا</strong> را هنوز دوست دارم اما از آن به بعد دیگر فیلمهایش دل مرا بدست نیاورده اند. بالای سر قصه هایش همیشه دست توانای یک فیلمساز را احساس می کنم که با بی رحمی و زیرکی آدمهای بیچاره قصه را پله پله به سمت ویرانی و نگون بختی هدایت می کند و عامدانه و با دقت همه درهای نجات و صلاح و روزنه های روشنایی را به رویشان می بندد. بار اول تماشای<strong> جدایی نادر از سیمین</strong> هم میخکوبم کرد و هم مبهوت. آخرش هم پر قوت برای این بزرگترین فیلمساز نسل جدید ایران کف زدم. برای مردی که مقتدرانه جوایز اصلی جشنواره فجر و برلین را به خانه برد و به فتح قله های سینمای جهان می اندیشد. ایکاش بار دوم تماشای این فیلم به نفع فرهادی تمام شود.</p>
<p><span style="color:#800000;"><strong>جرم (مسعود کیمیایی)   ****</strong></span><br />
حساب استاد سواست. مهم نیست اگر به حساب پارتی بازی بگذارید. تماشای هر فیلم تازه او برای من تجربه ای است آکنده از هیجان و ضربان قلب و اضطراب و رعشه دست و دلم که این بار با چه مواجه خواهم بود و آیا فیلم مرا با خود خواهد برد یا نه بس که در این سن و سال و این دوران آخر فیلمسازی اش تجربه گر شده و فیلمهای آخرش شباهتی ندارند به هم. <strong>جرم </strong>هم غافلگیری دیگری بود. سیاه و سفید بود و خوب شروع شد اما ناگهان دیدیم دیالوگهای دونفره که در آثارش فیلم به فیلم کمتر می شد در <strong>جرم</strong> شده شالوده اثر و همین بود که در ملاقات اول طولانی و کشدار و خالی به نظر می رسید و ارتباط گرفتن با فیلم را دشوار می کرد حالا که به ریتم تند چند اثر اخیر کیمیایی عادت کرده ایم. انگار استاد بخواهد به اصل سینمای خودش برگردد و من آماده نباشم. شب وصال با <strong>جرم</strong> ناراحت بودم و به خیلی ها هم گفتم و شکوه کردم. اما عجبا که فردایش ار خواب برخاستم و دیدم <strong>جرم</strong> را دوست دارم. اینکه ذهنم یک شب تمام به نفع استاد توی سرم مبارزه می کرد و برنده شده بود یا فیلم این همه دیر اثر کرده بود نمیدانم. به هر صورت دیگر نماها و لحظه های درخشان <strong>جرم</strong> را در یک فرایند غریب دریافته ام و حالا منتظر تماشای دومم که راحت توی صندلی ام فرو بروم و فیلم را با همه وجود به دلم راه دهم. فیلمی برای امروز ما با نگاه اجتماعی متعهد و برنده و با قهرمانانی کنشگر که توی سینمای ما کیمیاست. بهترین پولاد را دارد که دیگر برای خودش مردی شده و به حق توی این فیلم برای اولین بار شایسته رضا شدن شده. شگون این <strong>جرم</strong> چه خوش بوده است که امسال، سال مسعود کیمیایی شد در جشنواره ای که با بزرگداشتش آغاز و با اولین سیمرغ دوران فیلمسازی اش ختم شد. برای استاد و برای خودم خیلی خوشحالم.</p>
<p><span style="color:#800000;"><strong>یه حبه قند (رضا میرکریمی)   ***</strong></span><br />
با بهترین فیلمش <strong>خیلی دور خیلی نزدیک</strong> که بسیار دوستش دارم شاید پنداشت که به قله داستانگویی کلاسیک در سینمای ایران رسیده لذا از آن پس ترجیح داد که تن به آزمونهای تازه و دشوارتری در روایت دهد که دیگر درجا نزده باشد. آزمون اول نمایش جزئیات روزمره یک زن خانه دار در طول یک شبانه روز که به فیلم متوسط <strong>به همین سادگی</strong> انجامید و حالا در <strong>یه حبه قند</strong> آزمون دوم پرداختن به زندگی و روابط یک خانواده سنتی و پرجمعیت است که برای یک عروسی در یک خانه باغ قدیمی گرده هم آمده اند.  میرکریمی این پروژه جاه طلبانه را از نظر تکنینکی خوب و دقیق کارگردانی کرده و زحمت بسیار کشیده. بازیها عالی است. طراحی صحنه و قابها چشم نواز است و موسیقی علیقلی هم چون همیشه گوش نواز. پر از تصاویر و جزئیات خاطره انگیز ونوستالژیک از سبک زیستن سنتی ایرانی است. اما همه اینها چندان موثر نیست وقتی فیلم نمی تواند قلابش را در دل تماشاچی جا بیندازد یا شاید اصلا قلابی برای جا انداختن ندارد که به عمق هیچ جیز دست نمی یابیم که باید با شتاب هر ایده ای را در سطح رها کنیم و برویم سراغ بعدی و ناگهان می بینیم کلی ایده خام نپرورده روی دستمان مانده. شاید هنوز برای میرکریمی زود است که پختگی نگاه مهرجویی در <strong>درخت گلابی</strong> و <strong>مهمان مامان</strong> در نمایش همین جزئیات نوستالژیک برسد که چطور فضاسازی های او تماشاچی را درگیر می کند و چرا همان اجزا در یه حبه قند کار نمی کند. در آن سینما چیزی از جنس تجربه و ایمان هست که کسب آن عمر می طلبد. البته نتیجه تماشای دوم<strong> یه حبه قند</strong> در داوری نهایی من تعیین کننده خواهد بود.</p>
<p><span style="color:#800000;"><strong>آقا یوسف (دکتر علی رفیعی)   ***</strong></span><br />
پیر تئاتر ایران این بار هم قصه ای شنیدنی با خود آورد. قصهء پدری فداکار که عاشقانه دختر مهربان و زیبایش را دوست دارد و برای تامین او  پنهان از چشمش نظافتچی خانه های مردم شده. اما این پدر که خود دو چهره در زندگی اش دارد، چهره دیگر دختر را و خواسته های امروزی اش را نمی تواند برتابد و اینگونه است که همه باورها و خیالاتش فرو می پاشد و خیلی خیلی تنها می شود. قصه، نگاه پدرانه یک فیلمساز هفتاد و چند ساله را با خود دارد که انگار قرار نیست حتی در ظاهر هم با قواعد زندگی امروز و نگاه نسل جدیدش سازش کند. وقتی چیزی توی کَت یک مرد نمی رود، نمی رود. دیگر چه جای تعارف. قصه را نرم نرم و منزل به منزل پیش می برد. اجرایش غلط ندارد بس که شیک و با سلیقه است. سلیقه ای رشک انگیز در ترکیب رنگ ها. آن همه قرمز تند و تیز و آن همه آبی آرام در آن همه لباس و آن همه غذا و خوردنی. قرمز زنانگی و عطر و فلفل دلمه ای و کفش پاشنه بلند. آبی مردانگی و محبت. یک مهدی هاشمی آشنا و یک هانیه توسلی زیبا. کلی بازیگر مکمل که راحت باورشان می کنیم. فقط موسیقی خوبی ندارد. فیلمی که گرچه به اوج <strong>ماهی ها عاشق می شوند</strong> دست نمی یابد اما باز هم یک جوری دل تماشاچی را با خود می برد.</p>
<p><span style="color:#ff0000;"><strong>پی نوشت:</strong></span> کمی بیشتر از چند خط شد. پیشترها گفته ام هرچه می کنم دستم به کم نمی رود. امسال هم سینما در زمستان و بخصوص شب شلوغ و پر از آشنایی جدایی نادر از سیمین حال ما را خوشتر کرد. باقی بماند برای بعد و یادداشتهای جامع تر و مفصل تر که خدا می داند آنها چقدر می شود.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/836/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=836&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2011/02/25/%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.caffecinema.com/images/stories/EDV/5/jorm-01-caffecinema.com.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">پولاد کیمیایی در جرم</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در دامنهء آتشفشان</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2011/02/17/%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87%d8%a1-%d8%a2%d8%aa%d8%b4%d9%81%d8%b4%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2011/02/17/%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87%d8%a1-%d8%a2%d8%aa%d8%b4%d9%81%d8%b4%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Feb 2011 08:42:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[فیدبرنر]]></category>
		<category><![CDATA[فیسبوک]]></category>
		<category><![CDATA[گودر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=831</guid>
		<description><![CDATA[مانده ام که چه فکری بکنیم به حال این زندگی وبلاگی که شده خانه به دوشی و زندگی سگی. وقتی انگیزه پیدا می کنی که بنویسی و با مهمانانت خوش باشی کل وردپرس و ایضا بلاگر مسدود می شود. به انتشار مطلبت از طریق نشانی فید امید می بندی می بینی بعدِ فیسبوک، گودر هم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=831&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2011/02/no.jpg"><img class="size-full wp-image-832 aligncenter" title="no" src="http://gidora.files.wordpress.com/2011/02/no.jpg?w=450" alt=""   /></a></p>
<p>مانده ام که چه فکری بکنیم به حال این زندگی وبلاگی که شده خانه به دوشی و زندگی سگی. وقتی انگیزه پیدا می کنی که بنویسی و با مهمانانت خوش باشی کل وردپرس و ایضا بلاگر مسدود می شود. به انتشار مطلبت از طریق <a href="http://gidora.wordpress.com/feed/">نشانی فید</a> امید می بندی می بینی بعدِ <a href="http://www.facebook.com/">فیسبوک</a>، <a href="http://www.google.com/reader/?tab=my">گودر</a> هم مسدود شده. تدبیر می کنی به نشانی یک فید که اگر اثاث کشی هم کردی ثابت بماند می بینی <a href="http://feeds.feedburner.com/gidora">فیدبرنر</a> هم مسدود است. خلاصه که مانده ایم توی کار خودمان. هر چند تجربه نشان داده که مسدودیت ها دیگر در همه موارد ابدی نیست و در برخی موارد موقتی است چنانکه بار نمی دانم چندم است که چنین می شود و هرگز بیش از دو هفته طول نکشیده و باز رفع مسدوی شده ایم و به زندگی بازگشته ایم. هرچند حسابی هم ندارد و شاید این بار حکم ابد خورده ایم و خبر نداریم. یکی از این مسوولان محترم امر بیاید نگاهی کند به این روزگار گیدورایی ببیند اصلا بی خاصیت تر از این وبلاگ هم پیدا می شود. وبلاگی که یک نفر اگر حوصله کند و هم بکشد هرازگاهی یک چیزی راجع به فیلمی لحظه ای چیزی تویش می نویسد و بعد چند تا مهمانش می آیند و اختلاطی می کنیم و می روند و همین. به دور و برم هم آنقدرها کاری ندارم که چه خبر است و چه می گذرد. اصلا اینجا را کنار گذاشته ام برای چیزهایی که دوست دارم و یک قفس تنهایی است که خواسته ام دور از اجتماع باشد و قلبش برای دوست داشتن هایم بتپد. برای اینکه بهانه نوشتن شود که مثلا شاید به نوشتن داستانی بیانجامد که بماند یا کار به گفتگویی دور همی برسد که دلی سبک کنیم و جایی باشد که از زیبایی سخن بگوییم و در آن از بحث هایی که همیشه در مهمانی و تاکسی و اتوبوس و مغازه ها جاری است خبری نباشد. آخر کی پنجره رو به مناظر زیبا را که تیغه می کند یا روزنه رو به نور را کی گل می گیرد. خدا وکیلی رواست وبلاگ صاحابِ چنین وبلاگی به خاطر مسائل دیگر مملکت این چنین به زحمت افتد؟ اصلا یک مشورت در گوشی به من بدهید که جای امن کجاست که برویم همانجا مقیم شویم و مجاور؟ یافت می شود یا می نشود؟ یا همچنان خانه هایم باید در دامنه آتشفشان بنا شود و هر روز خدا هی فرو ریزد و باز برپا شود که البته توسط بزرگان توصیه هم شده!</p>
<p><strong><span style="color:#ff0000;">پی نوشت:</span></strong> دارم گزارش جشنواره امسال را آماده می کنم که در پست بعدی رونمایی کنم. حالا که استاد اولین سیمرغ بلورین زندگی اش را هم از آن خود کرده و امروز هم به همین مناسبت عید ماست کار نگارش این گزارش کمی دشوارتر شد. خوب است هم من و هم شما نیم نگاهی هم به <a href="http://gidora.wordpress.com/2010/02/27/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87/">گزارش جشنواره پارسال</a> و ایضا <a href="http://gidora.wordpress.com/2009/02/16/%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87/">گزارش جشنواره پیشتر</a> بیندازیم و مروری کنیم که امسال برای سینما سال بهتری بوده یا نه. شاید تا پست بعدی باز این خانه هم آزاد شود.</p>
<p>&nbsp;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/831/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/831/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/831/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/831/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/831/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/831/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/831/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/831/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/831/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/831/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/831/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/831/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/831/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/831/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=831&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2011/02/17/%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87%d8%a1-%d8%a2%d8%aa%d8%b4%d9%81%d8%b4%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2011/02/no.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">no</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ما آدمهای سرما و سینماییم (+ یک پی نوشت)</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2011/02/08/%d9%85%d8%a7-%d8%a2%d8%af%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2011/02/08/%d9%85%d8%a7-%d8%a2%d8%af%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Feb 2011 05:51:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود کیمیایی]]></category>
		<category><![CDATA[پولاد کیمیایی]]></category>
		<category><![CDATA[جرم]]></category>
		<category><![CDATA[جشنواره فیلم فجر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=817</guid>
		<description><![CDATA[اگر آدم در زمینه ای به هر دلیلی کم کار شد شاید اصل قضیه این باشد که ایمانش را به آن قضیه دارد از دست می دهد و ایمان باختگی امری تدریجی و ذره ذره است. مثل آن غورباقه که گرم شدن نرم نرم آب را متوجه نمی شود و آرام و زنده زنده و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=817&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="aligncenter" title="پدر و پسر" src="http://www.caffecinema.com/images/stories/EDV/5/jorm-05-caffecinema.com.jpg" alt="" width="560" height="373" /></p>
<p>اگر آدم در زمینه ای به هر دلیلی کم کار شد شاید اصل قضیه این باشد که ایمانش را به آن قضیه دارد از دست می دهد و ایمان باختگی امری تدریجی و ذره ذره است. مثل آن غورباقه که گرم شدن نرم نرم آب را متوجه نمی شود و آرام و زنده زنده و بی هیچ تقلایی پخته می شود. اگر دماسنج ایمانت افت قابل ملاحظه ای نشان می داد مثل یک بیمارِ سراسیمه همه کار می کردی که برگردانیش به سطح اول اما هرگز سرد شدن هر روزه و مدامت را نمی فهمی. یعنی می فهمی و نمی فهمی. می فهمی و انکار می کنی و گاه با یک وارسی سطحی خودت را قانع می کنی که همانی که بودی و زمان کار خودش را می کند.<br />
این شاید باشد دلیل کم کاری و کمیابی من که از این همه گذشته بیشتر روزهایش چیزی در ذهن نداشتم برای نوشتن و وقتی ایده هایی آمد یا نصفه ماند و یا شروع نشد و هی تعویق و امروز و فردا به امید فرجی و معجزه ای. همه مشغله ها را هم که بگذاریم کنار می ماند این سرمای استخوان سوز که می گردد پی بدنهای ضعیف که عاصی کندشان که هی تب دار شوند و هی همراهی کنی با ضعفت که گوشه ای بیفتی و تکانی هم نخوری. اگر ایمانی باشد سخت ترین بیماری را هم در هم می شکند نه اینکه منتظر کمترین کسالتی بنشیند برای افتادن و سکون و رکود و وقت کشی که انصافا گهگاه بسیار هم خوش است.<br />
جشنواره فیلم فجر این چهارشنبه به مشهد می رسد. به قرار سالهای گذشته شب های گرم و خوشی در پیش است در عین سرمای پرسوز بهمن که ما آدمهای سرما و سینماییم. شبهای پر ازقصه و  سینما و دید و بازدید با رفقا و آشنایان و گاه غریبه ها. توی سالنهای سینما در شب های پرحرارت جشنواره هیچکس با هیچکس غریبه نیست و همه انگار خویشاوندند. با خودم فکر می کنم ازاین همه انتقادات فنی که به برگزاری این جشنواره در این 29 سال وارد شده می شود گذشت که این جشنواره توی این مدت ایرانی ترین پدیده زندگی ما شده درست مثل شب نشینی ها و میهانی های زمستانی و یلدایی ایرانیان که مهمانانش این بار با فیلم پذیرایی می شوند و همگی هم میزبانند و هم میهمان. مردمانی به بهانه سینما و فیلم دیدن گرد هم می آیند تا کنار هم باشند، توی صف، توی سالن انتظار، توی سالن نمایش و توی ازدهام پر گفتمان خروج که بگویند و بخندند و سرخوش باشند. سینما می شود بهانه این همه رفاقت و پیوند و قاطی خودِ خودِ زندگی می شود و به رسالت اصیل خودش باز می گردد تا محبت آدمها را در دل همدیگر قرار دهد تا برای چند روز هم اگر شده کنار هم بمانند و زندگی کنند.<br />
امسال هم پر از امید این فریضه سالانه را بجا می آورم که محک ایمانم شود. کاش بتوانم از این لحظات و از این شبها و از این همه فیلم بنویسم توی این وبلاگ که بگویم کدام فیلمها دل من و تماشاگران را بدست آورده است و کدام فیلم عاشقمان کرده است. مخصوصا که توی این جشنواره شاهد یک فیلم از یک مرد خواهیم بود که هرگز ایمانش را به سینما از دست نداد. مردی که همیشه و توی هر شرایطی فیلم ساخت و کنار دوربین ماند و هرازگاهی که چند صباحی دور ماند از سینما بی تاب شد و کوشید که زودتر بازگردد و فیلم بسازد و بازگشت و باز هم فیلم دلش را ساخت. عشق و ایمان رشک انگیز او به سینما نمی شود که گرامی و مقدس نداشت. در بجا آوردن این احترام از ما همین بر می آید که مومنانه به تماشای تازه ترین فیلمش برویم و توی آن سالن تاریک خواستنی گرد هما آییم و عاشقانه آخر او را زندگی کنیم. امسال در شبی گرم و در سالنی مملو از مردم به تماشای <a href="http://www.caffecinema.com/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=1516:1389-11-13-01-38-55&amp;catid=86:1389-10-21-22-35-08" target="_blank">جرمِ </a>مسعود کیمیایی خواهیم نشست و به تماشای رضای <a href="http://www.caffecinema.com/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=1516:1389-11-13-01-38-55&amp;catid=86:1389-10-21-22-35-08" target="_blank">جرم </a>(پولاد) که نمی دانم چندمین رضای استاد است. فیلمهای استاد را باید در زمستان دید.</p>
<p><span style="color:#ff0000;"><strong>پی نوشت:</strong></span> برنامه روزانه اکران و آخرین اخبار جشنواره مشهد را از <a href="http://mashadfajrfilm.ir/" target="_blank">وب سایت رسمی هشتمین جشنواره فیلم فجر مشهد</a> می توانید دریافت کنید. با توجه به محتمل بودن تغییر برنامه ها برای اطمینان حاصل کردن از برنامه هر روز بهتر است با سینماهای نمایش دهند تماس بگیرید. با سپاس از <a href="http://cafedast.blogfa.com/" target="_blank">سعید</a> عزیز به خاطر معرفی و یادآوری این سایت که پیشرفت بزرگی است در اطلاع رسانی جشنواره بعد از هشت دوره!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/817/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/817/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/817/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/817/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/817/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/817/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/817/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/817/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/817/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/817/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/817/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/817/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/817/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/817/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=817&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2011/02/08/%d9%85%d8%a7-%d8%a2%d8%af%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.caffecinema.com/images/stories/EDV/5/jorm-05-caffecinema.com.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">پدر و پسر</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>میشه یه قرص خورده بود تو تیمارستان</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2011/01/16/%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%db%8c%d9%87-%d9%82%d8%b1%d8%b5-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%aa%d9%88-%d8%aa%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2011/01/16/%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%db%8c%d9%87-%d9%82%d8%b1%d8%b5-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%aa%d9%88-%d8%aa%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 Jan 2011 06:09:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[minus1]]></category>
		<category><![CDATA[محسن نامجو]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود فیاض زاده]]></category>
		<category><![CDATA[گروه ماد]]></category>
		<category><![CDATA[رفتم سرکوچه]]></category>
		<category><![CDATA[عبدی بهروانفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=789</guid>
		<description><![CDATA[زمستانی بود. توی سالنی در مشهد بودیم و همه سرحال بودیم. عبدی بهروانفر یلی بود برای خودش. گروه ماد شاداب و پر قوت همه آهنگهایش را زده بود و صحنه را به آتش کشیده بود. ملت جملگی روی هوا بودند و من هم. محسن نامجو، ووکالیست و ستاریست گروه، گفت چون شب آخر کنسرت است [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=789&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="aligncenter" title="عبدی بهروانفر" src="http://www.abdibehravanfar.com/imgup/gallery/main/35.jpg" alt="" width="614" height="409" /></p>
<p style="text-align:right;">زمستانی بود. توی سالنی در مشهد بودیم و همه سرحال بودیم. <a href="http://www.abdibehravanfar.com/" target="_blank">عبدی بهروانفر</a> یلی بود برای خودش. <a href="http://www.abdibehravanfar.com/" target="_blank">گروه ماد</a> شاداب و پر قوت همه آهنگهایش را زده بود و صحنه را به آتش کشیده بود. ملت جملگی روی هوا بودند و من هم. محسن نامجو، ووکالیست و ستاریست گروه، گفت چون شب آخر کنسرت است می خواهند یک آهنگ اضافه بر بروشور هم اجرا کنند و اینگونه بود که برای اولین بار ترانهء «<strong>رفتم سر کوچه</strong>» به گوشمان خورد. ترانه ای که عبدی و نامجو سروده بودندش و بس سیاه بود. آنقدر که آن موقع نفهمیدمش و سر در نمی آوردم که آخر این همه تیرگی و یأس روی صحنه از برای چه جاری شده. هرچند کلمات و نوایش در ذهنم ماند و به زندگی خودش ادامه می داد. گاه زمزمه اش می کردم و گاه می شد که باز بشنومش اما حادثه ای نشد مرا.<br />
اکنون هشت سال از آن شب جادویی گذشته. محسن دیگر اینجا نیست. عبدی هنوز می کوشد که بماند. باز جایی در مشهد گرد هم آمدیم برای یک شب جادویی دیگر تا شنونده آثارش باشیم. شبی که آن حادثه واقع شد. همه بزرگ شده بودیم و عبدی بی رحمانه پیر شده بود اما یک تنه و یک نفس هر چه در چنته داشت زد و خواند تا نرم نرمک جمع را همراه کرد. دم گرفتیم با حزن زخمه و صدایش. با غالب آهنگهایش بار اول بود که آشنا می شدم که ناگاه رسیدیم به آهنگی که از اولین زخمه گیتارش و از همان تم ابتدایی شناختمش و آه از نهادم برخواست&#8230;</p>
<p><span style="color:#666699;"><em>رفتم سرکوچه یه پُک از سیگار بگیرم</em></span><br />
<span style="color:#666699;"><em>رفتم اون دنیا تا بمیرم</em></span><br />
<span style="color:#666699;"><em>رفتم جیگرکی دو سه سیخ جیگر بگیرم</em></span><br />
<span style="color:#666699;"><em>گفتش زنت چی؟ سَگِت چی؟ بَچَت چی؟</em></span></p>
<p>بغض کرده بودم و دیگر آنجا نبودم انگار. نوای دردآلود سازدهنی اش توی مخم می پیچید و نفوذ می کرد و من سر تکان می دادم و دم می گرفتم. نمی دانم الباقی هم چنین می کردند یا نه اما اهمیتی نداشت که دلم به سماع برخواسته بود و من بیچاره بودم &#8230;</p>
<p><span style="color:#666699;"><em>میشه یه مرده بود تو بیمارستان</em></span><br />
<span style="color:#666699;"><em>میشه یه مادرمرده تو قبرستان</em></span><br />
<span style="color:#666699;"><em>میشه یه قرص خورده بود تو تیمارستان</em></span><br />
<span style="color:#666699;"><em>میشه یه از دست رفته بود تو قبرستان</em></span><br />
<span style="color:#666699;"><em>میشه داد زد، آهای مردم، کلا به &#8230;</em></span></p>
<p>اندوه و یأس سهمگینش بدجور واقعی می نمود و دیگر بنظرم مبالغه آمیز نمی آمد چرا که راوی حالاتی است که هریک از ما یک زمانی و یک جوری چشیده ایم، خواه سالها و خواه ساعتی. تازه اینکه وسط اجرا و میان ترانه گفت یاد محسن بخیر بیشتر آتشمان زد&#8230;</p>
<p><em><span style="color:#666699;">حالا ببینا نمی ذارن مث سگ</span></em><br />
<em><span style="color:#666699;">کنار تو زندگی کنم</span></em><br />
<em><span style="color:#666699;">حالا ببینا نمی ذارن مث خوک</span></em><br />
<em><span style="color:#666699;">برای او بندگی کنم</span></em></p>
<p><span style="color:#666699;"><em>رفتم سره كوچه يه پاکت سيگار بگيرم </em></span><br />
<span style="color:#666699;"><em>رفتم اون دنيا تا بميرم </em></span><span style="color:#666699;"><em><br />
</em></span><span style="color:#666699;"><em></em><em>رفتم جيگرکي دو سه سيخ جيگر بگيرم </em></span><br />
<span style="color:#666699;"><em>گفتش سگت چي؟ زنت چي ؟بچت چي؟<br />
رفتم برم جنگ </em></span><br />
<span style="color:#666699;"><em> ولي آتيش نسيمت نگذاشت</em></span></p>
<p>عبدی آهنگ را تمام کرد و ما بی اختیار، خیلی پر قوت تر ازآنچه که فکرش را می کردیم برایش کف زدیم. کاش می شد به افتخارش از جای برخیزم و کلاه از سر بردارم. به افتخار این نسل هنرمندان زیرزمینی که دردها و بغضهای فروخوردهء ما را با سختکوشی و تحمل مصائب و با هزار خون دل گوشه ای ثبت و ضبط کردند که روزگاری بشود شناسنامه نسل و روزگار ما. شناسنامه ای آکنده از محرومیت و یاس و ترس و رنج که شاید نسلهای بعد چندان معنایی نیابند در آن کوه  اندوه. این بار به خانه که باز می گشتم جز این آهنگ و اشعار تیره و تازش چیزی توی سرم نبود. توی شب شهر می راندم و می خواندم رفتم سرکوچه&#8230; شاید روزی بغضم بترکد.</p>
<p>لینک دانلود سه نسخه از این قطعه را در زیر آورده ام. لینکها مستقیما از سایت رسمی <a href="http://www.abdibehravanfar.com/" target="_blank">عبدی بهروانفر</a> استخراج شده است مگر نسخه دوم که قدیمی تر است و با صدا و سه تار محسن نامجو نیز همراه است. می توانید دیگر آثارش را هم ازهمین <a href="http://www.abdibehravanfar.com/"> سایت</a> دریافت کنید. نسخه اول را شخصا دوستت تر دارم مخصوصا که گیتارش را هم استاد عزیزم <a href="http://www.minus1band.com/aboutus.htm">مسعود فیاض زاده</a> از گروه <a href="http://www.minus1band.com/">minus1</a> زده که استادم به سلامت بادا. اما همه را آوردم تا ببینم شما کدامیک را دوست تر خواهید داشت گیرم که شاید خاطره ای با این همه سال قدمت از <strong>رفتم سرکوچه</strong> نداشته باشید که بر آنتان دارد که روزی بزرگداشتی برای یک آهنگ برگزار کنید.<br />
با سپاس از عبدی که آثارش را برای دانلود روی سایت قرار داده است:</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://www.abdibehravanfar.com/imgup/dw/file/raftam-sar-e-kuche.mp3" target="_blank"><strong>لینک دانلود رفتم سرکوچه &#8211; نسخه اول</strong></a><br />
4.8 مگابایت</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://download1080.mediafire.com/kad29vz1y26g/qbgw228el2vpzxb/Raftam+Sar+e+Kooche.mp3" target="_blank"><strong>لینک دانلود رفتم سرکوچه &#8211; نسخه دوم &#8211; همراه با محسن</strong></a><br />
8.3 مگابایت</p>
<p style="text-align:center;"><strong><a href="http://www.abdibehravanfar.com/imgup/dw/file/Raftam-sare-kucheh.mp3" target="_blank">لینک دانلود رفتم سرکوچه &#8211; نسخه سوم</a></strong><br />
2.6 مگابایت</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/789/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/789/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/789/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/789/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/789/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/789/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/789/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/789/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/789/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/789/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/789/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/789/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/789/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/789/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=789&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2011/01/16/%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%db%8c%d9%87-%d9%82%d8%b1%d8%b5-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%aa%d9%88-%d8%aa%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>28</slash:comments>
<enclosure url="http://www.abdibehravanfar.com/imgup/dw/file/raftam-sar-e-kuche.mp3" length="5037915" type="audio/mpeg" />
<enclosure url="http://download1080.mediafire.com/kad29vz1y26g/qbgw228el2vpzxb/Raftam+Sar+e+Kooche.mp3" length="0" type="audio/mpeg" />
<enclosure url="http://www.abdibehravanfar.com/imgup/dw/file/Raftam-sare-kucheh.mp3" length="2758638" type="audio/mpeg" />
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.abdibehravanfar.com/imgup/gallery/main/35.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">عبدی بهروانفر</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>e-Nezafati &amp; e-Kolfat vs e-Shelakhteh</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2011/01/09/e-nezafati-e-kolfat/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2011/01/09/e-nezafati-e-kolfat/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 Jan 2011 06:11:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[ای-نظافتی]]></category>
		<category><![CDATA[ای-کلفت]]></category>
		<category><![CDATA[ای-شلخته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=771</guid>
		<description><![CDATA[یک ایدهء فناورانه برای ای-شلختگان!! (+ یک پی نوشت) پیشه وران! سرمایه داران! اربابان صنایع! کارآفرینان! بشتابید که تو این دور و زمونه یک شغل سودآور و نون و آب دار هست که امروز بدجور بهش محتاجیم و هنوز هم کسی نرفته سراغش و اون همانا نظافتی الکترونیک یا ای-نظافتی است که لااقل افرادی چون [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=771&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color:#800080;"><strong>یک ایدهء فناورانه برای ای-شلختگان!! (+ یک پی نوشت)<br />
</strong></span></p>
<p>پیشه وران! سرمایه داران! اربابان صنایع! کارآفرینان! بشتابید که تو این دور و زمونه یک شغل سودآور و نون و آب دار هست که امروز بدجور بهش محتاجیم و هنوز هم کسی نرفته سراغش و اون همانا نظافتی الکترونیک یا <strong>ای-نظافتی</strong> است که لااقل افرادی چون من شدیدا کم دارن همچی چیزی رو. آدمای رایانه بازی مثل من که یه کوه دیتا و مدیا سرشون ریخته که داره  همینطور بی نظم و بی قاعده و هیولاوار  رشد می کنه و کم کم داره همه جا رو  می گیره. حالا خدا نکنه روزی بخوای از این آرشیو ارزشمند استفاده کنی یا یاد چیز خاصی مثلا یه فیلم بیفتی بخوای از آرشیو بکشیش بیرون و تجدید خاطره ای کنی اونوقت دیگه واویلا. سی دی ها و دی وی دی ها براساس هیچ پارامتری ترتیب ندارن و یه تعداد زیادشون هم اصلا از بیخ اسم ندارن و چیزی روشون ننوشتم. ماشالا هر گوشه هاردمم که احتمال وجود هرچیزی هست. اون وقت باید به روش سرچ سنتی کورمال کورمال، یکی یکی بگردم و تست و پلی کنم تا سر آخر شاید بعد دو ساعت مورد آخری یا یکی مونده به آخری همونی باشه که می خوام یا اگه زرنگی کنم و از آخر شروع کنم به اول میشه مورد اولی یا یکی مونده به اولی یا اصلا پیدا نمیشه و تازه یادم میفته که فلانی ازم دودرش کرده یا نمدونم چی چی! حالا هر چقدرم که از اول دسته بندی و نظم برقرار کرده باشی بازم دیتاها به سرعت رو میارن به پریشونی و کاتورگی و باز همون آش و همون کاسه.</p>
<p>حالا چون می دونم آدمای <strong>ای-شلخته</strong> ای مثل من کم نیستن پیشنهاد می کنم یه نفر کارآفرین بیاد از این بازار بالقوه استفاده کنه و یه شرکت <strong>ای-نظافتی</strong> تاسیس کنه با تعدادی <strong>ای-کلفت</strong> که تحصیلات کامپیوتر داشته باشن به اضافه کمی اطلاعات هنری و رسانه ای. اون وقت من مثلا زنگ بزنم بگم یه<strong> ای-کلفت</strong> وارد بفرستین برام. بعد طرف تو ساعت کاری که من سرکارم از 7 صبح بیاد شروع کنه مرتب کردن دیتاها. اول دسکتاپ شلوغ و اون شاخه های دانلود کذایی رو که شده کابوسم تمیز کنه و چیزمیزاشو بفرسته سر جای خودشون. بعد بره سراغ دیتا ها. فیلما جدا، موزیکا جدا، عکسا جدا و نرم افزارام جدا. مدیا ها رو هم بر اساس ایرانی و خارجی و سبک و نام سازنده مرتب کنه و نرم افزارا رو هم بر اساس کاربردشون. بعدشم بشینه با حوصله فایلا و سی دی و دی وی دی های بی نامو یکی یکی تست و پلی کنه ببینه چی توشه که اسماشونو بنویسه روش. بعد همه دیسکا رو شماره گذاری کنه بر یه اساسی که راحت بشه پیداشون کرد. اگه لیست هم درست کنه که دیگه نور علی نوره. آخرشم بعنوان خدمات اضافی ویرسیابی کنه، هارد دفرگ کنه، نرم افزاری اضافی رو حذف کنه و سیستمو آب و جارو شده تحویلت بده. تو هم عین بعضی خانوما که از سرکار میان و خونه رو تمیز و براق از کارگر تحویل می گیرن حظ می کنی و حالشو می بری. اون وقت با کمال رضایت  بعد از اینکه طرف ناهارشو خورد پولشو ساعتی حساب می کنی و تقدیمش می کنی که بره تا چند ماه دیگه که باز زنگ بزنی بیاد یه دستی به سر و روی سیستم بکشه که از بار دوم کارش قطعا خیلی راحت تر و سریع تر انجام میشه یه جورایی کارش از بار دوم به بعد تبدیل میشه به سرویس دوره ای.خلاصه دیگه این ای-کلفت نازنین همه جوره میشه پشتیبان سیستم مشتری و می تونه از گزارش وضعیت سیستم طرف تو هر مراجعه یه پرونده هم تشکیل بده. می تونه تو ارتقا و انتقال سیستم حضور حیاتی داشته باشه و انقدر بیاد و بره تا بالاخره طرف تو این فرایند آدم بشه و نظم و ترتیب حالیش بشه بره سراغ انبوه مشتریای دیگه.</p>
<p>چندتا مشکل کوچیک داره یکیش امنیت داده های خصوصی و محرمانه آدمه که اونم باید یه ضابطه ای براش تنظیم کرد جهت پیشگیری. مشکل دیگه همینه که مشتری بعد یه مدت نظم حالیش بشه و بی نیاز از ای-نظافتی بشه که باید برای این جور مشتریا خدمات ویژه تعریف کرد که نپرن. خلاصه که این پیشنهاد ما بود و خیلی امیدوارم یه پدرآمرزیده ای پیدا بشه که چراغ اول این حرفه رو که دیر یا زود شکل می گیره روشن کنه و ایده فناورانه ای-نظافتی رو هرچه زودتر عملی کنه و با این کار هم خودشو پولدار کنه و هم روح <strong>ای-شلختگانی</strong> چون منو شاد کنه که نه مجال این ساماندهی عظیم کامپیوتری رو دارن نه حوصله شو که خدایی اگه مجال هم داشته باشن تنبلی و زیر کار در رویی نمی دازه دستشون به کار بره و بالاخره یه فرایندی باید آدمشون کنه که کلی وقت و انرژی و اعصاب صرفه جویی کنن و خوشبخت تر باشن! متوجه اهمیت این شغل جدید شدید؟ ای-نظافتی آدم می سازد!  اصلا چرا خودم چراغ اولو روشن نکنم؟</p>
<p><span style="color:#993366;"><strong>پی نوشت:</strong></span> این بحث که ما طمعکارانه مدیا انبار می کنیم اما بندرت برای استفاده سمتش می ریم رو قبلا در یادداشت مربوط به آن <a href="http://gidora.wordpress.com/2010/05/31/%d9%87%d9%81%d8%aa-%da%af%d9%8a%da%af-%d8%a7%d9%90%d9%85-%d9%be%d9%8a-%d8%aa%d8%b1%d9%8a-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a-%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d9%87%d8%a7/">هفت گیگ ام پی تری</a> گفتم. اما این بار دوستم یامبن حجازی به بهانه این پست آخر چند خطی برام نوشته و به نکات خوبی اشاره کرده. گفتم خوبه در ادامه این بحث این لطایف باز یادآوری بشه تا باز کمی به این جنون آرشیو که گرفتارشیم فکر کنیم:</p>
<blockquote><p>رضا جان! خيلي جالبه، هيچ دقت كردي، هاردهاي ما (يا حداقل هارد من) پر از اطلاعاتي است كه جمع كرديم تا يك زماني نگاه كنيم، گوش بديم، بخونيم و شايد اون زمان هيچ وقت پيدا نشه  <img src='http://s0.wp.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /><br />
&#8230;شايد ساعت ها وقت گذاشتيم تا اونها رو از طريق سرچ پيدا كنيم ولي تا پيدا شده، فقط يك جايي ضبط كرديم. انگار سرنوشت محتوم ما اينه كه هميشه سرچ كنيم، پيدا كنيم، دوباره ضبط كنيم و دوباره سرچ كنيم. فقط محل سرچ فرق كرده، يكبار اين عمل داخل وب صورت ميگيره، بار ديگه داخل آرشيو شخصي  ؛)<br />
دوره مكرر روزگار با خودم ميگم شايد همون عصر pre-IT خيلي بهتر از اين دوره IT يا post_IT باشه. اون موقع وقتي يك كاست نوار، ويدئو يا كتاب يا هرچي خريديم يا از كسي ميگرفتيم هنوز خونه نرسيده چندبار ديده بوديم<br />
نميدونم والله&#8230;</p></blockquote>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/771/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/771/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/771/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/771/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/771/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/771/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/771/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=771&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2011/01/09/e-nezafati-e-kolfat/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خوب می دانم باز کِی می میرد* + یک پی نوشت</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2011/01/03/%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%90%db%8c-%d9%85%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2011/01/03/%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%90%db%8c-%d9%85%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 Jan 2011 11:13:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[Anton Corbijn]]></category>
		<category><![CDATA[Collateral]]></category>
		<category><![CDATA[George Clooney]]></category>
		<category><![CDATA[Ghost Dog]]></category>
		<category><![CDATA[Le Samouraï]]></category>
		<category><![CDATA[Leon]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود کیمیایی]]></category>
		<category><![CDATA[گیتی پاشایی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=759</guid>
		<description><![CDATA[پسرکی بود لاغراندام، ترسیده، هراس‌دار، جرجِ کلونیِ The American، از همان اول ماجرا چشم‌هایش را دیده بودیم که هراس داشت، ترس داشت از تنهایی، از بی‌کسی. جکِ آدم‌کش، پسربچه‌ی بی‌زنی بود که دلش می‌خواست جایی، جای سفت و امنی گیر کند از همان ابتدا انگار. پسرکِ آدم‌کشِ «آمریکن» معطل یک جفت چشم بود که دل بدهد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=759&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p><span style="color:black;"> </span></p>
<div><a href="http://www.moviepilot.de/files/images/0435/8354/the-american-photo-5_article.jpg"><img style="border:0 none;" src="http://www.moviepilot.de/files/images/0435/8354/the-american-photo-5_article.jpg" border="0" alt="" width="531" height="354" /></a></div>
<p>پسرکی بود لاغراندام، ترسیده، هراس‌دار، جرجِ کلونیِ <strong>The <a href="http://www.imdb.com/title/tt1440728/">American</a></strong>،  از همان اول ماجرا چشم‌هایش را دیده بودیم که هراس داشت، ترس داشت از  تنهایی، از بی‌کسی. جکِ آدم‌کش، پسربچه‌ی بی‌زنی بود که دلش می‌خواست جایی،  جای سفت و امنی گیر کند از همان ابتدا انگار. پسرکِ آدم‌کشِ «آمریکن» معطل  یک جفت چشم بود که دل بدهد و محکم در بر بگیردش و خیالش راحت بشود و خواب  راحت داشته باشد شب‌ها، که نشد عاقبت. کاش آقای کیمیایی‌مان این‌ آمریکن را  ساخته بود اصلن. کاش گیتی‌خانم بود و آن پیانوی آخر را او ساخته بود  برای‌مان. کاش ترس‌ها و تنهایی‌ها و ناامنی‌های جرج کلونیِ آمریکن، در  غریبه‌گیِ کوچه‌های بی‌قاعده‌ی آن ده‌کوره‌ی ایتالیایی این‌همه خالی نبود  از دل‌دار، از کسی که دراز نکشد جلوی آدم صاف توی چشم‌هایت نگاه کند که:  بی‌کس ‌ای، بی‌کس ‌ای مومن!</p></blockquote>
<p>حقا که به عکس و <a href="http://sirhermes.blogspot.com/2010/12/american.html">یادداشت</a> زیبا و موجر و جامعِ جناب <a href="http://sirhermes.blogspot.com/">سرهرمس مارانا</a> نمی شود چیزی اضافه کرد اما چه کنم که هنوز آنقدر فروتن و بزرگ نشده ام که کنار بایستم و به احترامش، سخن دیگری نگویم اما می کوشم یاد بگیرم که حداقل کمتر بگویم. بی صبرانه این <strong><a href="http://www.imdb.com/title/tt1440728/">آمریکایی</a></strong> را یافتم و دیدم و عجالتا بگویم که باید شاکر و شادمان باشم که هر سال یکی پیدا می شود که برود سراغ ژانر محبوب من تا پرونده یک آدمکش حرفه ای تک افتادهء تلخ  و ساکت و احساساتی دیگر را بازگشاید. قصه بسیار گفته شده ای که همین کلیشه بودنش ساختنش را دشوارتر می کند و مرد میدان می طلبد که این بار هم دل تماشاچی را برباید و همراهش کند و نشانش دهد که این قهرمان تازه مثلا چطور از خواب بر می خیزد؟ چطور ورزش می کند؟ خالکوبی اش چیست؟ چطور راه می رود؟  چطور نگاه می کند، چطور ماموریتش را انجام می دهد؟ چطور مبارزه می کند؟ اسلحه اش چیست؟ چه کتابی می خواند؟ چطور عاشق می شود و چطور زخم بر می دارد و چطور می میرد؟ این بار جای این آدم اساطیری با یک <a href="http://www.imdb.com/title/tt1440728/">جرج کلونی</a> درجه یک طرفیم که قبلا وصف ارادتم را به او گفته ام (<a href="http://gidora.wordpress.com/2010/04/18/383/">+</a>) و اینجا هم به کمال نقش آفرینی می کند. مخصوصا چشم ها و نگاه زار و حیرانش در سکانس خیره کننده پایانی که زخمی و مایوس و تنها در جادهء منتهی به مرگش می راند به امید اینکه شاید بتواند به موقع برسد پیش آن زن زیبا و آن جور دردناکی که روی فرمان می کوبد. مثل همان مسیر و مقصدی که جف کاستلو <a href="http://www.imdb.com/title/tt0062229/">سامورایی</a>، <a href="http://www.imdb.com/title/tt0165798/">گوست داگ</a>، <a href="http://www.imdb.com/title/tt0110413/"> لئون</a> و وینسنت <a href="http://www.imdb.com/title/tt0369339/">شریک جرم</a> و آدمهای کیمیایی هم روزی دچارش شدند و این چنین در قلبم جای گرفتند. کاش<strong><a href="http://www.imdb.com/title/tt1440728/"> آمریکایی</a></strong> را همه ببینید تا بیشتر درباره اش گفتگو کنیم تا ببینیم<a href="http://www.imdb.com/name/nm0179221/"> آنتون کوربین</a> چقدر در بازتعریف این روایت کهن توفیق داشته است.</p>
<p><span style="color:#008000;"><strong>پی نوشت:</strong></span> حالا که وصف آن سکانس پایانی فوق العاده را گفتم، حیف است که موسیقی زیبایش را نشنوید.  لینک دانلود آن قطعه را اینجا می گذارم. اگر فیلم را دیده باشید تجدید خاطره خوبی است و اگر نه مشوق خوبی برای تماشا:</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://www.4shared.com/audio/tlJF8QgO/herbert_groenemeyer_-_mr_butte.html"><strong>mr. butterflys last journey<br />
by   Herbert Groenemeyer<br />
4shared link    -    1.3 mb</strong></a></p>
<p>*برگرفته از شعر معروف سهراب، صدای پای آب</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/759/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/759/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/759/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/759/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/759/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/759/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/759/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=759&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2011/01/03/%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%90%db%8c-%d9%85%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.moviepilot.de/files/images/0435/8354/the-american-photo-5_article.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>در انتظار برف</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/12/20/%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d9%81/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/12/20/%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d9%81/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 20 Dec 2010 08:38:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=750</guid>
		<description><![CDATA[امان از هوایی که تا ابری می شود، هوش و حواسم را می برد سوی طرقبه و دیزی و برف و دوستی. امان از این ماموری و معذوری و از آن نفس بریدگی و رمق باختگی مایوسانه ما. امان از بخل آسمانی که ما را در حسرت سوت و کوری وهم انگیز و خواستنی شب [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=750&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امان از هوایی که تا ابری می شود، هوش و حواسم را می برد سوی طرقبه و دیزی و برف و دوستی.<br />
امان از این ماموری و معذوری و از آن نفس بریدگی و رمق باختگی مایوسانه ما.<br />
امان از بخل آسمانی که ما را در حسرت سوت و کوری وهم انگیز و خواستنی شب برف که هیچ در حسرت طراوت دلکش یک روز سرد بارانی هم رها کرده.<br />
امان از یکسانی ملال آور روزهایی که هر روز فقط ارمغان کلاغ هایش تازه می شود و کبوترانش بی کار و بی عار و بی خبرند&#8230;<br />
آخر کجا مراجعه کنیم؟ دم که را ببینیم و به کی التماس کنیم که برایمان این هوا برف و سوز و سرما بفرستد برای قدمی و طرقبه ای؟</p>
<p><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2010/12/33380.jpg"><img class="size-full wp-image-751 aligncenter" title="33380" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/12/33380.jpg?w=450" alt=""   /></a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/750/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/750/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/750/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/750/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/750/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/750/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/750/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/750/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/750/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/750/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/750/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/750/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/750/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/750/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=750&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/12/20/%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d9%81/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/12/33380.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">33380</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>علمدار نیامد</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/12/11/%d8%b9%d9%84%d9%85%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%af/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/12/11/%d8%b9%d9%84%d9%85%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Dec 2010 19:30:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[ملک سلیمان]]></category>
		<category><![CDATA[مختارنامه]]></category>
		<category><![CDATA[یوسف پیامبر]]></category>
		<category><![CDATA[کاوه فتوحی]]></category>
		<category><![CDATA[امام علی]]></category>
		<category><![CDATA[داود میرباقری]]></category>
		<category><![CDATA[روز واقعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=743</guid>
		<description><![CDATA[خیلی دوست داشتم و خیلی امید بسته بودم که محرم امسال در من شوری دیگر انگیزد آنگاه که تماشاگر صحنه های عاشورایی مختارنامه باشم که برای اولین بار مجلسِ شهادت قمر بنی هاشم را تصویر کرده است. هرچند وقتی خبرش پیچید و عکسی هم از بازیگرش منتشر شد، دلواپس شدم که فرجام شیوع این خبر، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=743&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2010/12/mokhtaename-23-22750.jpg"><img class="size-full wp-image-744 aligncenter" title="Mokhtaename-23-(22750)" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/12/mokhtaename-23-22750.jpg?w=450" alt=""   /></a>خیلی دوست داشتم و خیلی امید بسته بودم که محرم امسال در من شوری دیگر انگیزد آنگاه که تماشاگر صحنه های عاشورایی <a href="http://www.mokhtarnameh.com/">مختارنامه</a> باشم که برای اولین بار مجلسِ شهادت قمر بنی هاشم را تصویر کرده است. هرچند وقتی خبرش پیچید و عکسی هم از بازیگرش منتشر شد، دلواپس شدم که فرجام شیوع این خبر، خوش نخواهد بود که ایکاش چند ماه دیگر هم آشکار نمی شد تا شب نمایش که همه  را غافلگیر کند. اما وقتی باخبری، دیگر رنج اضطراب و انتظار را به جان خریده ای و هر جمعه باید به آنجای تیتراژ سریال دلخوش باشی که می نویسد: با معرفی کاوه فتوحی در نقش عباس ابن علی که باورکردنی نبود و نشد.</p>
<p>اگر بلایی که بر سر شمایل یوسف پیامبر و سلیمان نبی آوردیم را به یاد آوریم این نگرانیها راکه موجبات مخالفت بزرگوارانی را فراهم نمود، خوب درک خواهیم کرد. اما مگر میرباقری را نمی شناسیم؟ مگر اسطوره مالک اشترش را ندیدیم؟ مگر عطوفت عمار یاسرش را ندیدیم؟ مگر عصیان ابوذرش را ندیدیم؟ مگر شمایل مسلم ابن عقیلش را ندیدیم که انگار بازتابی از لطافت و ایمان اهل بیت بود؟ مگر شور عرفانی میثم تمارش را ندیدیم؟ کاش می شد لحظات مربوط به شخصیت حضرت عباس در سریال <a href="http://www.mokhtarnameh.com/">مختارنامه</a> پیشتر به رویت آن بزرگواران می رسید برای داوری دقیق تر که اگر کوتاهی و اهمالی مشاهده نشد اجازه نمایش صادر شود که پرداخت سینمایی اسوه های تاریخی می تواند ما را یک قدم به شناخت آنها نزدیک تر گرداند به شرط وسواس و هنرمندی و شیدایی سازندگان. نه مثل صحنه نماز ظهر عاشورا که در قسمت اخیر <a href="http://www.mokhtarnameh.com/">مختارنامه</a> پخش شد و متاسفانه کم تاثیر بود. نمی شود یک عده سیاهی لشکر نامناسب را بجای یاران امام، بدون دقت، در صف نماز پشت سر امام حسین قرار دهی و توقع داشته باشی که تصاویر آن نمازِ تاریخی و تکان دهنده، تاثیرگذار از کار درآید. اجرای چنین صحنه بزرگی کمال گرایی بیشتری از آنچه میرباقری برایش صرف کرده می طلبد که البته امیدوارم در ساخت صحنه شهادت حضرت عباس سنگ تمام گذاشته باشد مثل نماهای زیبای آن اسبِ سپیدِ سوارباخته و زخمی که به سمت خیمه ها می آید.  هرچند افسوس که تماشای تصویری روشن تر از آن حماسه هنوز هم باید یک رویا بماند.</p>
<p><strong>پی نوشت:</strong> عبدالله تازه مسلمانِ <strong>روز واقعه</strong> رفت و از سفر دشواری گذشت و واقعه عاشورا را به چشم خویش دید. حقیقت را پاره پاره و بر نیزه یافت و ناباورانه نظاره کرد تا بازگردد و قرص و محکم به مردمش بگوید که همه حجت من بر مسلمانی حسین ابن علی است. منتظرم که عاشورای امسال حرف و حجت دیگری برای ایمان باختگی من در چنته داشته باشد که حال و هوایش همیشه خواستنی است. ضیافت شورانگیز خیمه و بیرق و سیاهپوشی و نغمه و نذری و شمع و اشک. از آن کودکی های توی هیئت تا اکنون مقابل مونیتور، مراسم محرم هر سال در کنار ما بوده و خواهد بود که جز زیبایی در آن حماسه یافتنی نیست.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/743/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/743/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/743/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/743/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/743/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/743/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/743/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/743/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=743&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/12/11/%d8%b9%d9%84%d9%85%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/12/mokhtaename-23-22750.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Mokhtaename-23-(22750)</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مثل یک سینمادار</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/12/03/%d9%85%d8%ab%d9%84-%db%8c%da%a9-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/12/03/%d9%85%d8%ab%d9%84-%db%8c%da%a9-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Dec 2010 10:13:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=739</guid>
		<description><![CDATA[وبلاگ دار به سینمادار می ماند و وبلاگ سینمایش است. وبلاگ هم مثل سالن سینما سر دری دارد و ملتی که با دیدن سردر راغب به خرید بلیت و ورود می شوند که آن چیز که تنها می شود توی سالن یافت رویت کنند. با این تفاوت که بهای بلیت وبلاگ، همان زمانی است که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=739&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وبلاگ دار به سینمادار می ماند و وبلاگ سینمایش است. وبلاگ هم مثل سالن سینما سر دری دارد و ملتی که با دیدن سردر راغب به خرید بلیت و ورود می شوند که آن چیز که تنها می شود توی سالن یافت رویت کنند. با این تفاوت که بهای بلیت وبلاگ، همان زمانی است که مخاطب می پردازد برای مطالعه محتوا. مثل سینما، آن مطلبی که بیشتر خواننده داشته باشد بیشتر بر صفحه اول می ماند و مطلبی که مشتری ندارد باید سریعا با مطلب جدید جایگزین شود. مطالب اگر زیادی خاص باشد دیگر نباید انتظار مشتری داشت و وبلاگ دار باید به فرمان دل اکرانش کند و گاه به فرمان عقل نگاه می کند که چه جور نوشته هایی اقبال بیشتری دارند که بیشتر از آن دست قلمی کند. بعد از وفور این جور نوشتن ها بی حوصله می شود و می خواهد پی دلنوشته های خودش برود اما راهی نمی یابد. بس که غرق برآوردن توقع دیگران شده و دیگر شاید اصلا خویشتنی نمانده. مطلب انقدر بر سردر می ماند که اگر مشتری دار هم بود باشد، بیات شود و از دهن بیفتد. آن وقت وبلاگ می شود مثل یک سینمای رو به مرگ که صاحبش رفته پاساژ زده و حواسش پی رونق و درآمد آنجاست و نه سینمای قدیمی اش. نه اینکه سینمای دوست داشتنی اش را نخواهد اما توان و مجال و انگیزه ای هم برای اداره اش نمی یابد ولی روزی که سیر شد از تجارت مال و دنیا باز خواهد  گشت به سینمای خاک گرفته و خاموشش. عکس های آخرین فیلم اکران شده اش را نگاه خواهد کرد و به یاد خواهد آورد و با خود خواهد گفت کاش نور فیلمها همیشه بر پرده تابان بود. شاید آن موقع یک گردگیری بزرگ به پا کند و آپارات را روشن کند باز. پر از لذت و شور و امید.<br />
کاش آپارات ها را خاموش نکنیم!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/739/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/739/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/739/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=739&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/12/03/%d9%85%d8%ab%d9%84-%db%8c%da%a9-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از برتون تا برتون</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/11/20/%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d8%aa%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%aa%d9%88%d9%86/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/11/20/%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d8%aa%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%aa%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Nov 2010 09:28:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[Alice in Wonderland]]></category>
		<category><![CDATA[Beetle Juice]]></category>
		<category><![CDATA[big fish]]></category>
		<category><![CDATA[Danny Elfman]]></category>
		<category><![CDATA[Edward Scissorhands]]></category>
		<category><![CDATA[Helena Bonham Carter]]></category>
		<category><![CDATA[Johnny Depp]]></category>
		<category><![CDATA[Sweeney Todd: The Demon Barber of Fleet Street]]></category>
		<category><![CDATA[tim burton]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=726</guid>
		<description><![CDATA[از حسن اتفاق فیلم اول تیم برتون عزیز، بیتل جوس و فیلم آخرش، آلیس در سرزمین عجایب را در فاصله کوتاهی دیدم و به این بهانه نگاه کردم که از کجا به کجا رسیده است سینمای استادی که این همه سال این همه فانتزی و رویای ناب برای ما تصویر کرد تا واقعیت را از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=726&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از حسن اتفاق فیلم اول <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000318/" target="_blank">تیم برتون</a> عزیز، <a href="http://www.imdb.com/title/tt0094721/" target="_blank">بیتل جوس</a> و فیلم آخرش، <a href="http://www.imdb.com/title/tt1014759/" target="_blank">آلیس در سرزمین عجایب</a> را در فاصله کوتاهی دیدم و به این بهانه نگاه کردم که از کجا به کجا رسیده است سینمای استادی که این همه سال این همه فانتزی و رویای ناب برای ما تصویر کرد تا واقعیت را از دریچه ای دیگر بنگریم و تماشا کنیم تلخی هایی که از دل حلاوت می رویند و تیرگی هایی که در باطن شادترین رنگها رخ می نمایند و آن همه رویای کودکانه که راه به کابوسهای بشری می برند و مبهوتمان می کنند. بس که مدیون و محتاج نگاه دردمند و بیمار تیم برتونیم. استاد به سلامت بادا.</p>
<p><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2010/11/beetlejuice.jpg"><img class="alignright size-medium wp-image-728" title="beetlejuice" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/11/beetlejuice.jpg?w=202&#038;h=300" alt="" width="202" height="300" /></a>در<a href="http://www.imdb.com/title/tt0094721/" target="_blank"> بیتل جوس</a> با <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000318/" target="_blank">تیم برتون</a> جوان و پر انرژی و ماجراجو طرفیم که می خواهد یک کمدی سیاه باب دلش را تصویر کند. قصه زوجی جوان که اتفاقی می میرند و سر از عالم مردگان در می آورند و حالا ناچارند برای حفظ خانه و زندگیشان با زنده های مهاجم مبارزه کنند و به این منظور دست به دامن یک مرده حرفه ای به نام بیتل جوس می شوند. اما برتون بیست سال پیش  نسبت به برتون امروز تنها یک <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000384/" target="_blank">دنی الفمن</a> را در کنار خود داشت که بعدا شد آهنگساز همیشگی اش. نه امکانات سال 1988 پاسخگوی تخیلات اوست و نه اعتماد مالی استودیوهای بزرگ را دارد و لذا با محدودیت های بسیاری روبروست. البته کوتاه نمی آید و آستین ها را بالا می زند و همه آن چه در ذهن دارد می سازد. از مدل بزرگ آن دهکده تا صحنه آرایی حیرت انگیز دفتر امور مردگان و آن همه مخلوقات عجیب غریب و آن همه چهره پردازی بدیع بعلاوه مقادیری انیمیشن استاپ موشن که موجودات دست ساز و هیولاهای خمیری را به جست و خیز در آورد. نتیجه شده فیلمی شوخ و شنگ و پر از بازیگوشی و ایده و خلاقیت به همراه اندکی خامدستی که البته هر آنچه از تیم برتون می شناسیم در خود دارد. مخصوصا شخصیت بیتل جوس که آغاز شخصیت های حدیث نفسی استاد است که بعدها بیشتر با بازی <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000136/" target="_blank">جانی دپ</a> مکرر بر پرده ظاهر شدند. بیتل جوس مردهء مجنون و رذلی است که کارچاق کن دیگر مرده هاست و می خواهد در عالم مردگان و زندگان را به هم بریزد و به هم آمیزد اما تیرش به سنگ می خورد. بیتل جوس این آدم تنهای سینمای برتون را کلید می زند به همراه دختری از عالم زنده ها که دلش پیش مرده هاست و زندگی کنار آنها را انتخاب می کند در عین زندگی! تیرگی نگاه این استاد جوان توی این فیلم زیر لایه شاداب و پر انرژی فیلم چندان پیدا نیست. نگاه تلخی که در فیلمهای بعدی اش مثل <a href="http://www.imdb.com/title/tt0099487/" target="_blank">ادوارد دست قیچی</a> بیشتر رخ می نماید و با <a href="http://www.imdb.com/title/tt0408236/" target="_blank">سویینی تاد</a> به اوج می رسد.</p>
<p><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2010/11/alice-in-wonderland.jpg"><img class="alignright size-medium wp-image-727" title="Alice-In-Wonderland" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/11/alice-in-wonderland.jpg?w=202&#038;h=300" alt="" width="202" height="300" /></a>اما در<a href="http://www.imdb.com/title/tt1014759/" target="_blank"> آلیس در سرزمین عجایب</a> با <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000318/" target="_blank">تیم برتون</a> پخته و کاربلدی طرفیم که دیگر دارد پا به سن می گذارد و آنقدر اعتماد به نفس دارد که در قصه مشهور آلیس تغییراتی عمده مطابق با علایق شخصی خاص خودش اعمال کند. حالا او فناوری پیشرفته سال 2010 را در اختیار دارد. استودیوهای بزرگ هالیوود به پای فیلمهایش طلا می ریزند. با بازیگر نابغه ای چون <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000136/" target="_blank">جانی دپ</a> انگار عقد اخوت بسته که انقدر همدلانه در این همه فیلم یارغار همدیگرند. با آهنگسازش <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000384/" target="_blank">دنی الفمن</a> به اندازه ای از هماهنگی رسیده که دیگر فیلمهای برتون را هیچ جوره نمی شود از آهنگ های الفمن سوا دانست. <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000307/" target="_blank">هلنا بونهم کارتر</a> را هم بعنوان بازیگر و هم بعنوان همسر و مادر تنها فرزندش همیشه در کنار خود دارد و انگار همه چیز مهیاست تا ذهنیات این نابغه به بهترین صورت بر پرده نقش بندد. در این فیلم هم مخلوقات استاد با بهترین کیفیت و با فناوری سه بعدی نقش آفرینی می کنند و شخصیت تنها و نیمه دیوانه آثار برتون این بار در کلاهدوز دیوانه و با بازی <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000136/" target="_blank">جانی دپ</a> جلوه گر شده و با ضیافتی از رنگ و حرکت و موسیقی مواجهیم. اما برتونِ این فیلم را آن سوی دوربین خسته و تلخ می یابیم و پس از سیاهی مهلک <a href="http://www.imdb.com/title/tt0408236/" target="_blank">سویینی تاد</a> آدم متقاعد می شود انگار پایان خوش ماجرا را باور ندارد و عزم راسخ آلیس برای مبارزه و تغییر سرنوشتش را بیشتر یک آرمان زیبا و پرستیدنی می داند تا واقعیتی شدنی. انگار متعهدانه بر خود فرض می داند به مخاطبش ایمان و امیدی را تذکر دهد که توی این روزگار بدجوری رنگ باخته است و قلبا این امید را کورسویی بیش نداند و حواس و دلش بیشتر پیش کلاهدوز تنهایی باشد که در عالم اوهام و رویا زندگی می کند اما عاشق آلیسی شده که از واقعیت می آید و ناامیدانه از او می پرسد آیا وقتی از این خواب بیدار شود او را به یاد خواهد آورد؟ تا برسد به لحظه وداع با آلیس و آن چهره و نگاه مات و مبهوت و غمگینش که در نظر آلیس هی محو و محوتر شود تا هیچ گردد و تمام.</p>
<p>تیم برتون خود کنار کلاهدوز دیوانه و عالم خیال می ایستد اما بعنوان یک هنرمند انگار وظیفه دارد در قامت آبشالوم، کرم ابریشم پیر و فرزانه و قلیان بدست، کودک واقعیت را به مبارزه و جهاد برای سرنوشت رهنمون سازد و نور امید را به او خاطرنشان کند حتی اگر کورسویی باشد. چه شاعرانه است نمایی که آبشالوم آماده رفتن شده و دارد به گرد خود پیله می تند و دارد آخرین پندها را به آلیس منتقل می کند و بعد در پیله اش فرو می رود تا آلیس به تنهایی باقی راه را طی کند و وقتی پیروز شد و راهش را جست، آبشالوم در هیئت پروانه ای زیبا اما خاموش بر شانه اش بنشیند و دیگر تنها نظاره کند کودک واقعیت را که گامهایش دارد  را درست و محکم برمی دارد. فقط نگاهش کند، آرام و خاموش، راضی و امیدوار. درست مثل آن قصه گوی مومن در شاهکار برتون، <a href="http://www.imdb.com/title/tt0319061/" target="_blank">ماهی بزرگ</a> که در پایان قصه به آنچه همیشه می خواسته تبدیل می شود. یک ماهی بزرگ و آزاد شناور در آن رودخانه  جادویی.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/726/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/726/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/726/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/726/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/726/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/726/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/726/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=726&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/11/20/%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d8%aa%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%aa%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/11/beetlejuice.jpg?w=202" medium="image">
			<media:title type="html">beetlejuice</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/11/alice-in-wonderland.jpg?w=202" medium="image">
			<media:title type="html">Alice-In-Wonderland</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حکمت ماندن</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/11/08/%d8%ad%da%a9%d9%85%d8%aa-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%86/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/11/08/%d8%ad%da%a9%d9%85%d8%aa-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Nov 2010 06:35:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=720</guid>
		<description><![CDATA[نگاه می کنم به این وبلاگ، به این روزگار گیدورایی که از ظاهرش اینطور بر می آید که گرچه دیر به دیر ولی چند سالی است تداوم دارد و چند سالی است زنده مانده. اول کمی خوش به حالم می شود و کمی غره به خویشتن می شوم که یک کار کرده ام که زود [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=720&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نگاه می کنم به این وبلاگ، به این روزگار گیدورایی که از ظاهرش اینطور بر می آید که گرچه دیر به دیر ولی چند سالی است تداوم دارد و چند سالی است زنده مانده. اول کمی خوش به حالم می شود و کمی غره به خویشتن می شوم که یک کار کرده ام که زود زیرش نزده ام یا زود بی خیالش نشده ام. یک نمره مثبت می دهم به خودم. اما بعد که کمی بیشتر فکر می کنم تازه یاد ذات خرابم می افتم که نکند این ماندن و تداوم ناشی از آن اینرسی معروف من است که همه چیز باید در وضعیت جاری باقی بماند چرا که هر تغییری مایه زحمت و دردسر است. همان اینرسی ذاتی که باعث شده پی هیچ تصمیم و اراده بزرگی نروم و دنبال هیچ تغییر و تحولی نباشم. که مثلا اگر این وبلاگ کم رمق را تعطیل کنم خودش می شود یک تغییر و بعدش باید فکر خلا ناشی از فقدانش باشی که چه کنی و من هم فراریم از این چه کنم ها. لذا گاه می پندارم شاید تنها جنازه ای را سرپا نگاه داشته ام که بر پوچی خود واقف نشوم. شاید اگر این ماندن، ماندن درست و خوبی بود، این روزنوشت باید بالاتر می پرید نه مثل مردابی بی حرکت و بی موج فقط حیات داشته باشد. هر چه هست از خود معذب و معذورم است که شجاعتم از حد دون روزمره فراتر نمی رود که کارستانی به هم رسد.<br />
این روزها از دست خودم عصبانیم و می خواهم طغیان کنم بر خودم. باید دنبال تغییری باشم که گاه از ناممکن هم ناممکن تر است و تا بحال ممکن نشده اما امان از این اینرسی نابکار.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/720/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/720/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/720/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/720/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/720/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/720/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/720/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/720/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=720&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/11/08/%d8%ad%da%a9%d9%85%d8%aa-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>غافلگیر می شویم</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/11/03/%d8%ba%d8%a7%d9%81%d9%84%da%af%db%8c%d8%b1-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/11/03/%d8%ba%d8%a7%d9%81%d9%84%da%af%db%8c%d8%b1-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Nov 2010 19:47:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[قهوه تلخ]]></category>
		<category><![CDATA[مهران مدیری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=712</guid>
		<description><![CDATA[معمولا توقع چنداني ندارم از يك سريال كمدي آن هم از نوع روتينش. حتی قهوه تلخ که حوصله و سلیقه بیشتری در ساختش صرف شده. همينكه توي فرسايش اين روزمرگي ها اسباب تفننی شود و انبساط خاطري فراهم آورد و قدري سرحالمان آورد كافيست. اما وقتي همين سريال در لحظه اي متاثرت مي كند ديگر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=712&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2010/11/ghahve-talhk.jpg"><img class="size-full wp-image-713 aligncenter" title="ghahve-talhk" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/11/ghahve-talhk.jpg?w=450" alt=""   /></a>معمولا توقع چنداني ندارم از يك سريال كمدي آن هم از نوع روتينش. حتی <a href="http://pakhshealvand.com/" target="_blank">قهوه تلخ</a> که حوصله و سلیقه بیشتری در ساختش صرف شده. همينكه توي فرسايش اين روزمرگي ها اسباب تفننی شود و انبساط خاطري فراهم آورد و قدري سرحالمان آورد كافيست. اما وقتي همين سريال در لحظه اي متاثرت مي كند ديگر حسابي غافلگير شده اي و از جايي خورده اي كه فكرش را هم نمي كردي. هرچند هنوز دو قسمت اول را بهترین هایش می دانم  اما آن لحظه خوب در پايان مجموعه پنجم که می شود قسمت پانزدهم حادث شد. جايي كه جهانگيرشاه قرار است الماس كوه نور را تقديم كاترين پسرزا كند. لفاف الماس را كه باز مي كند نور خيره كننده اي بيرون مي زند و همه حضار كاخ مدهوش اين عظمت و زيبايي مي شوند و اين احوالات با موسيقي بسيار زيبايي همراه مي شود كه نمي دانم چيست و از كيست و كاش كسي بداند. بخش اول موسيقي كه لطيف و كمي هم محزون است وصف شكوه جواهري است كه به دست جهانگيرشاه نالايق افتاده تا دست و دلبازانه پیشکش معشوقه اش کند. اين موسيقي پيوند مي خورد به بخش دوم موسيقي كه غمناك تر است و با پيانو آغاز مي شود و بعدتر ويلن هم همراهش مي شود. نازخاتون از انتهاي قابي كه دارد جلال كوه نور را جلوه مي دهد بصورت محو وارد تالار مي شود و هرچه پيش مي آيد چهره اش واضح تر مي شود. ديگر حواس اهالي كاخ از الماس پرت شده و به نازخاتون جلب شده و يكي يكي سر از الماس مي چرخانند و نگاه مي كنند دختري را كه از فرنگ برگشته و از آن سوي تالار پیش می آید. آن موسيقي معركه هم به اوج مي رسد که باید دست مریزاد گفت به انتخاب کننده اش.</p>
<p>حیرتا از لحظه ای شاعرانه در میان هجو و طنز یک کار کمدی. به خودم آمدم و ديدم اين صحنه، عجيب مرا گرفته است و تا آن موسيقي تمام نشد از آن حال و از خودم بیرون نيامدم. تنها صحنه  <a href="http://pakhshealvand.com/" target="_blank">قهوه تلخ</a> است که چندبار دیگر هم تماشایش کردم و مخاطب حس و حال شاعرانه اش شدم و حظ بردم. با اینکه توی این صحنه، از نظر محتوایی و منطق درونی، میان ورود یک شخصیت جدید به سریال و رونمایی الماس کوه نور ارتباط چندانی نیست و با اینکه در همین صحنه هم سهل انگاری در اجرا که معمول این سبک سریال هاست به چشم می خورد، ولی مجردا که نگاهش کنی باز هم دلنشین و زیبا است. شاید به این خاطر که این صحنه انعکاس کوچکی از وجه کمتر دیده شده یا حتی دیده نشده مهران مدیری است. شاید وجه اصلی شخصیت او که می گویند توفیق اجباری طنزپردازش کرده و خودش نه آنقدرها شوخ طبع است و نه چندان شاد و با تلخکامی های اخیر گرفته تر هم شده و در عین حال از بزرگترین کمدین های ایران نیز قلمداد می شود که از آن پارادوکسهای عالم طنز است. انگار او گاهی در دقایقی کوتاه مجال می یابد آنچه دوستتر می دارد و از ساختنش محروم است بسازد و نمایش دهد. انگار موفق ترین آدم ها هم گمشده ای دارند و حسرت هایی بزرگ. شاید طنزپرداز هم پی جدیت گمشده اش می گردد انگار، مخصوصا اگر طنازی انتخاب اولش نبوده باشد. نمی دانم باید امیدوار باشم یا نه اما کاش باز هم شاهد چنین اتفاقاتی دراین<a href="http://pakhshealvand.com/" target="_blank"> قهوه تلخ</a> باشم و مهران مدیری باز هم غافلگیرم کند. من منتظر می مانم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/712/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/712/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/712/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/712/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/712/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/712/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/712/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/712/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/712/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/712/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/712/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/712/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/712/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/712/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=712&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/11/03/%d8%ba%d8%a7%d9%81%d9%84%da%af%db%8c%d8%b1-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/11/ghahve-talhk.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">ghahve-talhk</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>میمیکِ فیل</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/10/29/%d9%85%db%8c%d9%85%db%8c%da%a9%d9%90-%d9%81%db%8c%d9%84/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/10/29/%d9%85%db%8c%d9%85%db%8c%da%a9%d9%90-%d9%81%db%8c%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 Oct 2010 12:38:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=705</guid>
		<description><![CDATA[اين مستندهاي رازبقايي را نگاه مي كردم كه با ظرافت خاصي زندگي حيوانات را براي ما انسانها فيلم كرده بودند شايد كه آگاه شويم و ايمان بياوريم. اما من اين وسط حواسم رفت يك جاي ديگر ماجرا. نگاه مي كنم خداوند همه موجودات عالم غير از انسان را از نعمت ميميك چهره محروم كرده است. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=705&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;"><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2010/10/elephant.jpg"><img class="size-full wp-image-706 aligncenter" title="elephant" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/10/elephant.jpg?w=450" alt=""   /></a><br />
اين مستندهاي رازبقايي را نگاه مي كردم كه با ظرافت خاصي زندگي حيوانات را براي ما انسانها فيلم كرده بودند شايد كه آگاه شويم و ايمان بياوريم. اما من اين وسط حواسم رفت يك جاي ديگر ماجرا. نگاه مي كنم خداوند همه موجودات عالم غير از انسان را از نعمت ميميك چهره محروم كرده است. مثلا توي آن مستند زندگي فيلها را نگاه مي كردم و رفته بودم توي نگاه و قيافه اين جانورها كه هميشهء خدا يک جور بود. یک حالت آرام و ریلکس و عرفانی در نگاه و صورتشان موج می زد. حيرتا كه اينها شاد و كيفور بودند همان شكلي بودند، خشمگين و زخمي و نكبت زده بودند همانجوري بودند، در حال عشق بازي بودند همان شكلي بودند، در حال دعوا و بزن بزن هم که بودند همان شکلی بودند. در حال خوردن و قضاي حاجت و شنا و شكار هم كه بودند همانطور بودند. بچه هم كه بودند همان قيافه را داشتند و پير هم كه مي شدند همان حالت بودند. اصلا مي مردند هم همان شكلي بودند.<br />
حالا آدمي را در هر يك از اين حالات تصور كنيد. در هر كدامش يك شكلي به خودش مي گيرد و یک فیلم و سیانسی در صورتش برپا می کند. يعني در هر حالتي تركيب اجزاي صورت و رنگ و اين جور چيزهایش يك جور خاصي مي شود كه مي شود مختص آن وضعيت. ترکیبی از حالت چشمها و ابروها و پره های بینی و حالت دهان و دندان ها و بعضی وقت ها گوشها و در نهایت رنگ رخساره که خبر می دهد از سر درون. که هر کدام از ترکیب ها بشود حالتی مثل لبخند و اخم و خشم و محبت و عجز و دروغ و شک و نارضایتی و الخ. تازه هر فردي هم در هر وضعي ميميك منحصر بفرد خودش را دارد و هيچ دو آدمي ميميك يكجور ندارند و بدبختی اینجاست که میمیک هر فرد را نه خودش بلکه آشنایان و اطرافیانش خوب می شناسند. این است که آدمی بخشی از انرژی اش را باید گذارد برای کنترل این رسانه عمومی اش و برای فیلم بازی کردن که چهره اش لو ندهد سر درون را که بیشتر اوقات هم ناکام می ماند از این مقصد و ضایع می شود حسابی. حريم شخصي است ديگر، خوب نمی خواهی یک چیزی را جار بزنی که همه بفهمند و همه بدانند و می خواهی یک چیزهایی خصوصی بماند اما صورتت به ملت چراغ می دهد و گیرها شروع می شود:</p>
<p>قیافت تابلو می گه که یه چیزی شده، چی شده؟<br />
ولی چشمات چیز دیگه ای بهم میگه، راستشو بگو.<br />
قیافت داد می زنه که تو فلان جات عروسیه، بگو چکار کردی!<br />
الکی نخند با این وضع چشمات معلومه که خیلی گریه کردی، باز چی شده.<br />
چرا رنگت پریده، باز چه دست گلی به آب دادی؟ دنبالتن؟<br />
چرا قیافت آویزونه؟ ناخوشی؟ مریضی؟<br />
نگاه کنین چه سرخ شده! ضایع شدن که انقدر ناراحتی نداره!</p>
<p>مقابل مادران که همیشه و بدون ردخور ضایع می شود آدم و مقابل دیگران هم بخت چندانی برای پنهانکاری نیست و به نظرم بازیگران هم در این موارد نمی توانند نزدیکانشان را فیلم کنند. آخرش زیر فشار مهربانانه بازجویی ها شروع می کنی به تناقض گویی و بالاخره آفتاب از یک گوشه ابر کله مبارک را بیرون می آورد و به اطرافیان سلامی دوباره می کند و آنجاست که باید شروع کنی راستش را بگویی و یک اعصاب خردی سیر برای خودت بخری که هرکسی از سر خیرخواهی و دلسوزی چیزی بگوید و اظهار نظری بکند و راهنمایی حکیمانه تحویلت دهد و امر و نهیت کنند و آخرش عین یک مجرم میان زمین و هوا معلق بمانی فقط بخاطر اینکه نمی توانی احساسات درونیت را آنجا که باید پنهان بمانند پنهان نگاه داری و آنجا که نباید رسوا می شوی.<br />
گاهی وقت ها دلم می خواهد کاش  مثل همان فیلها می بودم تا هزار سال هم یکی زل می زد به چهره ام از مقاصد پلید و نیات شوم ذهنم چیزی دستگیرش نمی شد مگر اینکه زبان بگشایم و کاملا ارادی و خودخواسته محرم اسرار  و شریک افکارم قرارش دهم و برایش آنچه شاید و باید را بازگو کنم و الا همه اسرارم می ماند برای خودم. البته آدم یا اصلا نه خودم گاهی خیلی میل به خود افشاگری دارم و حتی میمیک هایم را غلیظ تر هم می کنم که کمی همدردی بخرم و گوشی برای درد دل بیایم یا مثلا اعتراض کنم به مساله ای. اما مشکل آنجاهاست که نمی خواهی لو بروی و لو می روی و یا گول بازجویی های مهربانانه و وعده های همیاری را می خوری و اعتراف می کنی که یک دفعه می بینی چاقوهای ملامت و سرزنش و نصیحت و نگفتم ها به رویت تیز شده و راه گریز نیست که بند را به آب داده ای کلا. شاید بد نباشد برای دفاع از خودت هم که شده برخی جاهای خطیر را با نقاب و ماسک بروی هرچند دیگر باید به سوال مهمتری پاسخ دهی که این ماسک و این ادای جدید دیگر چیست و باز همان آش و همان کاسه!</p>
<p><span style="color:#993366;"><strong>پی نوشت:</strong> </span>در ته این نوشتار باید بگویم که نشان انسان و احساسش همین میمیک زنده و رنگارنگ و پویاست که همین ها روابط می سازند و عشق را وگرنه آدمی هم هرچه بزرگتر شود و بروز احساسش را مدام سرکوب کند میمیکش مثل آن فیل ها می شود. این چهره بیانگر و رسواگر را با هم مشکلاتی که  به بار می آورد دوست دارم و می خواهم. تا باشد از این مشکلات کودکانه معصومانه. آخر بزرگتر که شویم چهره خوان دیگران می شویم و می رویم آن ور میز در جایگاه بازجوهای مهربان و دلسوز می نشینیم. در جایگاه حق و مصلحت و تجربه و اندرز که اصلا دوستش ندارم. همین کنج خطاکار و بازیگوش ما را خوشتر است. نمی دانم پی نوشتم یادداشتم را نقض کرد یا نه. اصلا تناقض هم نشان آدمی است. نیست؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/705/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/705/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/705/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/705/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/705/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/705/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/705/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/705/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/705/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/705/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/705/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/705/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/705/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/705/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=705&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/10/29/%d9%85%db%8c%d9%85%db%8c%da%a9%d9%90-%d9%81%db%8c%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/10/elephant.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">elephant</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>هست و نیستم</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/10/23/%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/10/23/%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Oct 2010 14:03:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=701</guid>
		<description><![CDATA[وقت نبودنت، یک پیکر گُر گرفته ام یک نعش تب دار و لرزان نفس بریده و مایوسم مچاله میان گرمای سرد بستر حریف کابوس های شرم و خوفم گاه در جدال و گاه در گریز در ستیزی مغلوبه ام یکسر خواب و بیدارم مدام وقت نبودنت *** تو که می آیی رسول گرمای گرمی انگار [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=701&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><span style="color:#333399;">وقت نبودنت،</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">یک پیکر گُر گرفته ام</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">یک نعش تب دار و لرزان</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">نفس بریده و مایوسم</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">مچاله میان گرمای سرد بستر</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">حریف کابوس های شرم و خوفم</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">گاه در جدال و گاه در گریز</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">در ستیزی مغلوبه ام یکسر</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">خواب و بیدارم مدام</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">وقت نبودنت</span></strong></p>
<p style="text-align:center;"><strong><span style="color:#333399;">***</span></strong></p>
<p style="text-align:center;"><strong><span style="color:#333399;">تو که می آیی</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">رسول گرمای گرمی انگار<br />
گرمِ گرم می شوم</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">گرمای به اندازه گرم</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">تب بر و لرز افکن</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">رسول هوای خوبی</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">رسول نفسی انگار</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">تو رسول امیدی حکما</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">که سینه ام فراخ و سرشار می شود</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">که نفسم زود آرام می گیرد</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">که زود آرام می گیرم</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">بسم الله اجنه های خوابهای من می شوی</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">پیروز پیروزم وقت بودنت</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">بیدار بیدارم وقت هستنت</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">هست و بودت شده هست و نیستم</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">از عشق چه می دانم من اما</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">خوب می دانم که به تو</span></strong><br />
<strong><span style="color:#333399;">بدجوری معتاد شده ام.</span></strong></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/701/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=701&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/10/23/%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>79+10</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/10/15/791/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/10/15/791/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Oct 2010 07:40:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=695</guid>
		<description><![CDATA[مهرماه که شد و مدرسه ها و دانشگاهها هم که باز شد ناگاه متوجه شدم که 10 سال از مهرماه 79 گذشته است. 10 سال از ورود من و دیگر رفقای هفتاد و نهی به دانشگاه. 10 سال از لحظه ای که نمی دانستیم داریم پای در مکانی می گذاریم که زیباترین و مهم ترین [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=695&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مهرماه که شد و مدرسه ها و دانشگاهها هم که باز شد ناگاه متوجه شدم که 10 سال از مهرماه 79 گذشته است. 10 سال از ورود من و دیگر رفقای هفتاد و نهی به دانشگاه. 10 سال از لحظه ای که نمی دانستیم داریم پای در مکانی می گذاریم که زیباترین و مهم ترین لحظات عمرمان را رقم خواهد. لحظه ای نایاب که تعدادی جوان یاغی را در نقطه ای کنار هم جمع کرد. یاد جنگجویان کوهستان می افتم و لحظه ای که آن جعبه باز شد و آن همه ستاره به آسمان صعود کردند و شدند قهرمانان لیان شانپو! مهرماه 79 آغاز یک دوران طلایی بود و هرچند ما قهرمان نبودیم اما شکل گرد هم آمدنمان کم از آن پرواز ستاره ها در آن سریال نداشت و در این که هر هفتاد و نهی یک موجود منحصر بفرد بود و مولف و صاحب سبک بود هم که تردیدی نبود. یک گردهمایی این همه تقدیری و این همه درهم!<br />
روزهایی که رفاقت هایی پرشور آغاز می شد تا روزگاری بعد عشق هایی پر سوز متولد شود و دمار از روزگار رفاقتها در آورد. عشق هایی کامروا می شد و عشق هایی ناکام. حلقه های بزرگ رفاقت تشکیل می شد که هرچه می گذشت ریز ریز کوچک وکوچکتر می شد. قلب های مردان 79 زخمی بود و در اعتراض شکسته شدن دلها محاسن های انبوه میان رفقا همه گیر شد. یکی حلقه سیاه بر دست کرد و دیگری سبیل از بناگوش بیرون فرستاد. این حوالی همیشه درس و امتحان هم بود اما اصل کاری نبود که روزگار 79 روزگاری دیگر بود. مردان 79 شاید آخرین نسلی بودند که تجربه عشقشان از نوع مردانه بود و نه از نوع زنانه که الان رایج است. مردانی که عاشق شدند و خاموش از درون سوختند و هرگز آن آدم قبلی نشدند و در عین حال خواستند که شعله رفاقت از شعله عشق سوزاننده تر باشد و این است که امروز نمی شود یک هفتاد و نهی به یک هم ورودی فکر کند و محبتی در دلش نجنبد و با خود نگوید که این رفیق را دوست دارم هرچند سال هاست ندیدمش بس که عرض و اوج دوستی ها بیش از طول مدتش بود. بس که پر خاطره بود و پر مهر. رفیقی آن سالها گفت بیایید دوستی ها را ابدی کنیم. دوستی هایمان هرچند در کنار هم ابدی نشد اما در دلمان نوری است که شاید همه عمر دلگرممان گرداند و مفتخر که روزگاری چنین دوستانی داشته ایم.<br />
چند روز قبل شاید نا خود آگاه به این مناسبت به همراه رفیقی به قاسم آباد رفتیم و طوافی دور دانشگاه خاطره ها کردیم و کنار اغذیه آفریقا توقف کردیم که درست رخ به رخ دانشگاه است. باز نبود که ساندویچ خوراک سه نون معروفش را به این مناسبت سفارش دهیم هرچند حسین کثیف هم سالهاسا از آفریقا رفته. توی کوی آشنای ما همه چیز همان شکلی بود و دیگر هیچ چیز آن شکلی نبود. می دانستم که اگر روز تعطیل نبود و می شد برویم تو، همانجا بغضمان می شکست که نشد و همانجا مقابل اغذیه تاریخ ساز آفریقا لحظاتی در سکوت ایستادیم و سیگاری گیراندیم و نگاهی پر حسرت انداختیم به جایی که بهترین دوران عمر ما را با مثلث عشق و رفاقت و سیگار ساخت و شادم که درس توی این مثلث جایی نداشت. دورانی که نمی دانستیم اگر تمام شود دیگر هرگز تکرار نخواهد شد و طعم خوش خاطراتش را بعد خاتمه اش زیر زبانمان برای همیشه خواهد کاشت که بشود دردناک ترین حلاوت وجودمان.<br />
10 سال از آن سال جادویی گذشته و مردان 79 در انتهای دوران جوانی هستند و نرم نرمک دارند پا به سن می گذارند. هنوز آثاری از این ورودی باشکوه می شود یافت و مردانی هنوز در مبارزه اند که با هم بمانند. دیدارها کمیاب تر می شود و آدمها در پهنه گیتی از هم دورتر می شوند اما این یادهای لعنتی روز به روز زنده تر می شود و عاشقی ما به آن دوران هم دارد هجران پرسوزی می شود انگار. ایکاش می شد روزی بار دیگر دور هم جمع شویم. یعنی می شود فقط برای یک بار هم که شده ضیافتی به هم رسد؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/695/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/695/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/695/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/695/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/695/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/695/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/695/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/695/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/695/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/695/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/695/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/695/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/695/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/695/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=695&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/10/15/791/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>36</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مسرّت شماره 2</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/10/04/%d9%85%d8%b3%d8%b1%d9%91%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87-2/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/10/04/%d9%85%d8%b3%d8%b1%d9%91%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87-2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Oct 2010 14:10:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[فریبرز عرب نیا]]></category>
		<category><![CDATA[مختارنامه]]></category>
		<category><![CDATA[مسافر ری]]></category>
		<category><![CDATA[معصومیت از دست رفته]]></category>
		<category><![CDATA[آدم برفی]]></category>
		<category><![CDATA[امام علی]]></category>
		<category><![CDATA[باج خور]]></category>
		<category><![CDATA[برگ برنده]]></category>
		<category><![CDATA[جهان پهلوان تختی]]></category>
		<category><![CDATA[داود میرباقری]]></category>
		<category><![CDATA[رعنا]]></category>
		<category><![CDATA[سلطان]]></category>
		<category><![CDATA[شوکران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=688</guid>
		<description><![CDATA[مسرّت دوم هم اینکه سریال مختارنامه بالاخره از همین جمعه پیش شروع شد. زمانی که خبر شروع تولیدش را شنیدم فکر نمی کردم انقَدَر طول بکشد تا به آنتن برسد. اکنون ده سالی گذشته از زمانی که سریال قبلی داود میرباقری (معصومیت از دست رفته) پخش می شد و این یعنی خیلی سال منتظر شدیم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=688&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/10/mokhtar.jpg?w=450" alt="مختارنامه" /></p>
<p>مسرّت دوم هم اینکه سریال <a href="http://www.mokhtarnameh.com/" target="_blank">مختارنامه</a> بالاخره از همین جمعه پیش شروع شد. زمانی که خبر شروع تولیدش را شنیدم فکر نمی کردم انقَدَر طول بکشد تا به آنتن برسد. اکنون ده سالی گذشته از زمانی که سریال قبلی داود میرباقری (<strong>معصومیت از دست رفته</strong>) پخش می شد و این یعنی خیلی سال منتظر شدیم تا اثر تازه ای از او ببینیم. به میرباقری اعتماد دارم چرا که هنوز اثری از او ندیدم که ناراحتم کند و همیشه از جذبه نمایشی آثارش لذت برده ام با نوع روایت و دیالوگهای خاص میرباقری که عجیب تماشاگر را زمین گیر و گوش به قصه می کند. هم نسلان من حتما به خاطر دارند سریال به یاد ماندنی <strong>رعنا</strong> و تصویر رویایی مردی مرده که با دوچرخه و انار می آمد و در کوچهء رویای همسرش با او دیدار می کرد و رعنا که مرد با همان دوچرخه هر دو رفتند. سریال <strong>امام علی</strong> را که همه خوب به یاد داریم هرچند دیگر هرگز تکرار نشد و بعدها <strong>مسافر ری</strong> و<strong> معصومیت از دست رفته</strong>. نوجوانان و جوانان دوره اصلاحات هم حتما<strong> آدم برفی</strong> را خوب یادشان هست که سالها بعد فروکش کردن تبِ تابو شکنی و فتح گیشه هنوز هم فیلم خوبی است و خوب سرپا مانده.<br />
علت بعدی این مسرّت تجدید دیدار با فریبرز عرب نیاست در نقش مختار. بازیگری که بدون تعارف بگویم کلاس بازیگری اش فراتر از استاندارد بازیگری ایران است. از درخشش او در فیلم<strong> سلطان</strong> و در نقش سلطان دوستدارش بودم و پیگیر کارهای خوبش مثل <strong>جهان پهلوان تختی</strong> و<strong> شوکران</strong> و <strong>برگ برنده</strong> و <strong>باج خور</strong>. مردی که یک صورت سنگی دارد و یک صدای گرفته و یک لبخند یک وری و با همین ها نبض فیلم و تماشاگر را خوب به دست می گیرد. جایی توی فیلم<strong> سلطان</strong> شماره تلفن دختر را به دندان گرفته بود و با موتورش در نیمه شب تهران می راند و اشک می ریخت. نمای نزدیک صورت زخمی اش در این صحنه هنوز زیر و رویم می کند. عرب نیا که مختار شد دیگر توی سینما دیده نشد یا خیلی کم دیده شد تا همراه میرباقری چندین سال از بهترین سالهایشان را وقف <a href="http://www.mokhtarnameh.com/" target="_blank">مختارنامه</a> کنند. تماشای فریبرز عرب نیا در شمایل قهرمان این حماسه بی شک دیدنی است و نقطه قوت و اتکای سریال خواهد بود.<br />
قسمت اول هرچند کوبندگی قسمت اول سریال امام علی را نداشت اما ردپای ضرباهنگ نفس گیر و دیالوگ نویسی زیبای فیلمهای میرباقری در آن هویدا بود و لذا امیدبخش است. امید به این چهل هفته ای که در کنار این حماسه خواهیم زیست و حاصل شیدایی غریب داود میرباقری را خواهیم دید. کاش او موفق شود قلب منِ تماشاچی را خوب تسخیر کند و به ضربان وا دارد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/688/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/688/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/688/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/688/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/688/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/688/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/688/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/688/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/688/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/688/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/688/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/688/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/688/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/688/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=688&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/10/04/%d9%85%d8%b3%d8%b1%d9%91%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>39</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/10/mokhtar.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">مختارنامه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مسرّت شماره 1</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/10/02/%d9%85%d8%b3%d8%b1%d9%91%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87-1/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/10/02/%d9%85%d8%b3%d8%b1%d9%91%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87-1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Oct 2010 07:40:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود کیمیایی]]></category>
		<category><![CDATA[هیس]]></category>
		<category><![CDATA[یغما گلرویی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچه ملی]]></category>
		<category><![CDATA[پرنده بی پرنده]]></category>
		<category><![CDATA[بانکی ها]]></category>
		<category><![CDATA[رضا یزدانی]]></category>
		<category><![CDATA[ساعت 25 شب]]></category>
		<category><![CDATA[شهر دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=672</guid>
		<description><![CDATA[مسرت اول اینکه چهارمین آلبوم رضا یزدانی عزیز با عنوان ساعت 25 شب به بازار آمد. سه چهار سال بعد از هیس که آلبوم قبلی باشد. از رضا یزدانی بسیار گفته ام که اگر خودم را کنترل کنم و نگویم بهترین، قطعا از بهترین های موزیک راک و پاپ این کشور است با شاهکار بلامنازعش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=672&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2010/10/cover-saat25.jpg"><img class="size-full wp-image-670 alignleft" title="cover saat25" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/10/cover-saat25.jpg?w=450" alt=""   /></a> مسرت اول اینکه چهارمین آلبوم <a href="http://rezayazdani.ir/" target="_blank">رضا یزدانی</a> عزیز با عنوان <a href="http://rezayazdani.ir/25.html" target="_blank"><strong>ساعت 25 شب</strong></a> به بازار آمد. سه چهار سال بعد از <a href="http://rezayazdani.ir/hiss.html" target="_blank"><strong>هیس</strong></a> که آلبوم قبلی باشد. از رضا یزدانی بسیار گفته ام که اگر خودم را کنترل کنم و نگویم بهترین، قطعا از بهترین های موزیک راک و پاپ این کشور است با شاهکار بلامنازعش آلبوم <a href="http://rezayazdani.ir/parandeh.html" target="_blank"><strong>پرنده بی پرنده</strong></a> با ترانه های عالی یغما گلرویی که در قله ای دست نیافتنی استوار ایستاده است. او با آن صدا و لحن و وکال حیرت انگیز و سلوهای مبسوط گیتار الکتریک و قطعاتی که تا هم فیها خالدون آدمی رسوخ می کند، باز آلبوم دیگری ساز کرده. خوشحالم که <a href="http://www.rezayazdani.ir/" target="_blank">رضا یزدانی</a> همچنان ایستاده و همینجا کارش را پی گرفته با همه ناملایمات و دشواریهای پیش رویش. امیدوارم که از پا نیفتد که او هرچه موفقیت دارد،‌ این که کنسرت هایش شلوغ است، اینکه آلبوم هایش خوب می فروشد و این که صدایش گرمابخش فیلمها و سریالها شده،‌ همه را مدیون این پایداری است که ماند و از سبک شخصی اش عدول نکرد و کاش بماند.</p>
<p>یادم هست بار اول آهنگ معرکهء <a href="http://www.rezayazdani.ir/parandeh.mp3" target="_blank"><strong>پرنده بی پرنده</strong></a> اش را وسط سریال طنز <strong>بانکی ها</strong> شنیدم و مجذوب شدم. بدون اینکه نامش را بدانم و بدانم این اصلا چه آهنگی است. بعدها در <strong>حکمِ</strong> کیمیایی دیدم و شناختمش و آلبوم <strong>پرنده بی پرنده</strong> اش شد مونس روزگار ما. <strong>شهر دل</strong> را هم یافتم، باز چنین شد. <strong>هیس</strong> آمد، باز هم چنین شد و کاش <strong>ساعت 25 شب</strong> هم با من چنان کند. تا چندباری آلبوم را نشنوم و با آهنگ ها خو نگیرم درباب کیفیت این آلبوم نظری نمی دهم غیر اینکه در همین بار اول هم آهنگهایی بود که بگیرد ما را. عجالتا <strong>کوچه ملی</strong> را دریابید!</p>
<p><strong>پی نوشت:</strong> مسرت دوم را در پست آینده بجویید! درضمن لینک زیر <a href="http://www.rezayazdani.ir/parandeh.mp3" target="_blank">پرنده بی پرنده </a> لینک دانلود است. بگیرید و بشنوید و حالش را ببرید اگر قبلا نبرده اید (حالش را)!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/672/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/672/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/672/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/672/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/672/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/672/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/672/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/672/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/672/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/672/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/672/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/672/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/672/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/672/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=672&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/10/02/%d9%85%d8%b3%d8%b1%d9%91%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87-1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
<enclosure url="http://www.rezayazdani.ir/parandeh.mp3" length="2140432" type="audio/mpeg" />
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/10/cover-saat25.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">cover saat25</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مرد ناتمام</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/09/27/%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/09/27/%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 26 Sep 2010 21:50:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=661</guid>
		<description><![CDATA[بچه مدرسه ای بودم که آن کرکهای دور لب و دم بناگوش من و همشاگردی ها کمی داشت تیره تر می شد و این شده بود مایه فخر و رقابت توی کلاس هرچند همیشه قهرمان بلامنازع این رقابت ها آن رفوزه ای های ته کلاس بودند که ریششان از حد کرک گذشته بود و ریشی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=661&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2010/09/merkur_razor.jpg"><img class="size-full wp-image-662 aligncenter" title="merkur_razor" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/09/merkur_razor.jpg?w=450" alt=""   /></a>بچه مدرسه ای بودم که آن کرکهای دور لب و دم بناگوش من و همشاگردی ها کمی داشت تیره تر می شد و این شده بود مایه فخر و رقابت توی کلاس هرچند همیشه قهرمان بلامنازع این رقابت ها آن رفوزه ای های ته کلاس بودند که ریششان از حد کرک گذشته بود و ریشی بود برای خودش و دیگر مردی بودند برای خودشان و از حیث ریش اسوه ما بودند! آخرآن سالها این اولین عیار و نشان مردانگی بود توی کلهء ما بچه ها. البته اگر آن صدای خروسی شده ناهنجار نوجوانی را در نظر نگیریم که آن هم اگر اندازه  ضخامتش خوب می رسید و مردانه می شد امتیازی ممتاز بود. میان سال تحصیلی مو که به سر ما نمی گذاشتند و همیشه نمره چار بودیم . همه دلخوشی ما پای آینه وارسی همین جوانه ها و کرکها بود و توی کلاس هم حرف بسیار بود که چه کنیم و چه خوریم که این کرکها زودتر ریش شود و این چهره از این لطافت کودکانه و حتی زنانه کمی فاصله گیرد. میان این مکالمات شرعیات ریش هم که بحثش همیشه جای ثابتی داشت که بگذریم.<br />
کم کم بنا شد ریش کرکی را بتراشیم و تنها آن سبیل کرکی را باقی بگذاریم که مثلا مردم تصور کنند سبیل گذاشته ایم که ایده بدی هم نبود و با تیغ انداختن آن کرکها با نصف یک تیغ تیز، آن سایه روشن که سبیلش می خواندیم واقعا بیشتر به چشم می آمد. ناگفته نماند که با آن شاه سبیل خیلی شبیه جن بوداده شده بودم. بین خودمان بماند! باری همه شروع کرده بودیم به خریدن انواع خودتراش و فرچه و دیگر ادوات لازم صفای صورت. هرچند تراشیدن ریش در آن سن و سال نیاز به موافقت و مجوز ولی داشت و گهگاه پدر مادرها به این فرایند بدجور نگاه می کردند و اخم و تخم، خوب براه بود همراه با تمسخر که آن دو لاخ مو که دیگر زدن ندارد بچه! اما عیش ما بود این ماجرا که تراشیدن ریش در رهله اول به معنای داشتن ریش است و اینش مهم بود و این مهم تر که تیغ زدن مایه افزایش رشد ریش بود و کرکها را به سرعت زبر می کرد بس که ما زور می زدیم و تمرکز می کردیم روی این مطلب. زخمهای و جراحات ناشی از این تیغ زنی ها که خود هویت و غروری بود وصف ناپذیر!<br />
اندکی بعد آوانگاردهای کلاس که دیدند صورتِ تیغ زده شان هم سبز می زند و آثار مردانگی در نبودش هم پیداست، ترتیب سبیل را هم دادند که البته بعضی صاف برگشتند به همان قیافه بچگی. من هم به پیروی از این حرکت خواستم سبیل را به باد دهم که با برخورد شدید والدین مواجه شدم که مودبانه ترش اینجور بود که برو بچه قرتی تو بالغ شدی که این اداها را از خودت در می آوری؟! مدتی گذشت و آنقدر بر مطالباتم پافشاری کردم تا اینکه سرانجام این مرز مهم را هم شکستم و عبور کردم. از آن زمان بود که بنا به جبر زمانه افتادم توی بازی انواع ریش و ریش تراش. سبیل بدون ریش یا ریش بدون سبیل یا همه با هم یا هیچ کدام با انواع خط ریش بلند و کوتاه و چکمه ای و نوک تیز. از بی ریش سبیلی و بعدش ریش پروفسوری بگیر برو تا ریش انبوه درویشی. از این ریش تراش های دستی و تیغ تیز بگیر برو تا ژیلت و براون و فیلیپس و از صابون پرطلایی بگیر برو تا خمیر ریش داروگر و کف ریش ژیلت و از الکل و ادوکلن بگیر برو تا افترشیو نیوه‌آ! از بچگی بگیر برو تا خودِ خودِ مردی!<br />
حالا مثلا مرد شدیم چون که آثار مردی در سر و صورت هویداست اما کو حوصله و اشتیاقی؟ که شیک ترین و بهترین ریش تراش ها از ژیلت فیوژن باتری خور تا ریش تراش برقی ضد آب براون هم اگر باشد نمی تواند ذره ای در تو جنبش و حرکت ایجاد کند که بروی پای آینه و سر و رویی صفا دهی و اگر هم می روی از سر اجبار و وظیفهء مرتب بودن است و گاه هم مدتها نمی روی و آن ریش انبوه درویشی که روزگاری به اراده می گذاشتی، همینطور خودش درمی آید. حالا مردی که مقابل آینه می ایستد آن هم اگر گذرش بیفتد به آینه ای، دیگر حواسش پی تماشای قیافه اش نیست. دلش هوای شوق و ذوق آن کودکی را دارد که بی تابانه منتظر مرد شدن بود و نمی دانست مردی هم آش دهن سوزی نیست اگر مردانگی همراهش نیاید. آن کودکی که می پنداشت این دوتا یکی است آخر کار مرد ناتمامی شد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/661/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=661&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/09/27/%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/09/merkur_razor.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">merkur_razor</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مسیر پرواز ملائک</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/09/18/%d9%85%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%a6%da%a9/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/09/18/%d9%85%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%a6%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 18 Sep 2010 04:36:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=655</guid>
		<description><![CDATA[علاوه بر آب و هوا عوض کردن، بهانه های زیادی هست که آدمی را به پشت بام ساختمان خانه در چند طبقه بالاتر بکشاند. مثل وارسی منبع آب و کولر و آنتن ایران و آنتن ستلایت و الخ. ولی درکنار همه اینها اصل قضیه این است که بعد از موفقیت یا شکست پروژه کنترل یا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=655&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>علاوه بر آب و هوا عوض کردن، بهانه های زیادی هست که آدمی را به پشت بام ساختمان خانه در چند طبقه بالاتر بکشاند. مثل وارسی منبع آب و کولر و آنتن ایران و آنتن ستلایت و الخ. ولی درکنار همه اینها اصل قضیه این است که بعد از موفقیت یا شکست پروژه کنترل یا سرویس یا نصب تجهیزات پشت بامی، در آن خنکای صبحگاهی و در خلوت و خلوص آن ارتفاع ملکوتی و مطلوب که همه شهر را زیر پایت می بینی، سیگاری بگیرانی و مسیر پرواز ملائک را که اکنون پُر پرواز کبوترهای سپید بال و زیباست به زیور دودش نیک بیارایی که ناگهان مرد معتاد بامِ کناری که با شورت و زیرپوش اسپورت مشغول کفتربازی است و انگار یکی از کفترهای چموشش سرکشی می کند و به تمکینش در نمی آید، با عصبانیت سرت داد می زند که برو آن طرف کفترهای مرا می ترسانی. گوسفندانه عذر می خواهی و می روی آنطرفتر که خلوت و خلوص و ملکوت را آنجا ادامه دهی که دخترک همسایه بالا می آید و خیلی پرزور می پرسد شما به سیم آنتن ماهواره ما دست می زنید که هی قطع می شود؟ عاجزانه می گویم نه والله. که می بینم بله صاف جلوی دیش مردم ایستاده ام. گوسفندانه سرم را می کشم و می روم یک طرف دیگر بام و بهش می گویم: ببین، مقابلش ایستاده بودم نمی گرفته، الان درست شده حتما. حرفم را نمی فهمد و غرولندی می کند و می رود. گمانم ذره ای از دفاعیاتم را هم نپذیرفته و همچنان در نظرش کسی هستم که می نشیند از سر بیکاری سیم آنتن مردم را سیخ می کند و می خندد و لذت می برد. در این طرف جدید بام هم تا بیایم با ملکوت و دود دم بگیرم گوشی ام زنگ می زند که بیا پایین فلانی آمده خانه و همزمان صدای پای پدرم را می شنوم که دارد بالا می آید. یحتمل برای تعمیر برق و لامپ پشت بام. گوسفندانه قید حال و حول را می زنم و اسباب دود را به سرعت معدوم می کنم و بعدِ خدا قوتی به پدر پایین می روم و الفرار که انگار امروز مسیر پرواز ملائک بسی پرترافیک و شلوغ است و جای ما نیست. لذا بهتر است به لوث وجود خویشتن سراپا تقصیرم نیالایمش! شاید اگر قابلیت و لیاقتی در من باشد، روزگاری نوبت و قسمت پرواز من نیز در این مسیر نورانی فرا‌ رسد. به امید آن روز!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/655/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=655&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/09/18/%d9%85%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%a6%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کابوس نامه</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/09/12/%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/09/12/%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Sep 2010 06:44:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=645</guid>
		<description><![CDATA[درست مثل خوابهای رازآمیزم از خوابهای پریشانم هم چیز زیادی یادم نمی ماند مگر آن لحظه ای که در جایی آرمیده ام و ناگهان متوجه نمی دانم چه جورخطری می شوم که دارد به سرعت به من نزدیک می شود، شاید حیوانی وحشی، شاید انسانی خشمگین، شاید هیولایی ناشناخته. لحظه هراس آوری که هنوز فرصت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=645&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;"><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2010/09/nightmare.jpg"><img class="size-full wp-image-646 aligncenter" title="Nightmare" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/09/nightmare.jpg?w=450" alt=""   /></a><br />
درست مثل <a href="http://gidora.wordpress.com/2010/04/26/%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D9%8A-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7/" target="_blank">خوابهای رازآمیزم</a> از خوابهای پریشانم هم چیز زیادی یادم نمی ماند مگر آن لحظه ای که در جایی آرمیده ام و ناگهان متوجه نمی دانم چه جورخطری می شوم که دارد به سرعت به من نزدیک می شود، شاید حیوانی وحشی، شاید انسانی خشمگین، شاید هیولایی ناشناخته. لحظه هراس آوری که هنوز فرصت برای فرار و ترک مهلکه و نجات هست اما در همان لحظه پاها و بدنم لمس می شود و از جا نمی توانم جم بخورم و برخیزم و همانجا در تقلایی مذبوحانه گیر می افتم تا خطر سر برسد و در وحشتی کشنده می کوشم لااقل فریادی بزنم اما حنجره ام را نیز از ادای هر صدایی ناتوان می یابم مگر ناله هایی گنگ و بی معنا. لاجرم به تقلای جانکاهم سعی بیهوده و رقت انگیز فریاد هم علاوه می شود و می شوم یک صید آماده و بی دفاع و بی دردسر به انتظار حمله نهایی آن خطر که بیدارم کند و تازه هوشیار شوم و دریابم که همسرم نیز آن ضجه های عاجزانه را شنیده و به یاری شتافته و همیشه درست هم در همان لحظه حمله نهایی بیدارم کرده! انگار که کارگردان نخواهد آن صحنه شنیع آخر را بسازد و نمایش دهد و تنها تصویر در مرز آن واقعه مهیب، سیاه شود.<br />
توی دیگر خوابهای پریشانم خبری از این خطرها نیست اما در موقعیت های معمول و روزمره اش مثلا زمانی که نیاز است مساله مهمی را به کسی گوشزد کنم یا یا به پرسشی که پاسخش را خوب می دانم پاسخ دهم یا خودم را از یک تهمت دروغین روزمره با توضیحی کوتاه برهانم باز حنجره ام قفل می کند و هیچ کلمه ای برای یاری به من خروجی نمی دهد مگر همان ناله های نامفهوم و مضحک. لذا مغلوب آن موقعیت ها و درماندهء آن ضجه های بی معنا می شوم مثل آن زمان که صید آن حمله ها می شدم که حس و حال این قسم درماندگی ها باجی به هم نمی دهند.<br />
نمی دانم چه حکمتی در این است که درست در لحظه نیاز تمام توان و نیرو و امکاناتت از تو سلب شود و از اختیارت خارج؟ این قاصر و الکن شدن آنی چه تعبیری دارد؟ چه هشداری در این ذبح ناتمام و این فلج شدن بی وقت و تکرار مکرر این مضمون است؟ شاید تصویری از مرگ باشد یا از بازتابی از ترسهایم و شاید تصویری از زیستن بی مبارزه و حرکتم باشد. اصلا این همه هیولا و هجوم از کجا می آیند؟ در بی دفاعی و شکست محتوم من چه سری هست؟ نمی دانم! شاید شما تفسیری بدانید و بگویید مثل <a href="http://gidora.wordpress.com/2009/01/18/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C/" target="_blank">پست دیگری</a> که باز وصف خوابی گفتم و رفیقی تعبیر جالبی در حاشیه نوشت. انگار من هم چون پادشاهان باید پی خوابگزاری فرزانه باشم برای خوابهای پریشانم که چقدر هم در خاطرم می مانند!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/645/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/645/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/645/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/645/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/645/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/645/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/645/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/645/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/645/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/645/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/645/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/645/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/645/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/645/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=645&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/09/12/%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/09/nightmare.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Nightmare</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آینه های دردار</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/09/02/%d8%a2%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/09/02/%d8%a2%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 04:47:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[‌شازده احتجاب]]></category>
		<category><![CDATA[هوشنگ گلشیری]]></category>
		<category><![CDATA[آینه های دردار]]></category>
		<category><![CDATA[انفجار بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[بختک]]></category>
		<category><![CDATA[جن نامه]]></category>
		<category><![CDATA[جبه خانه]]></category>
		<category><![CDATA[حریف شبهای تار]]></category>
		<category><![CDATA[خانه روشنان]]></category>
		<category><![CDATA[دست تاریک دست روشن]]></category>
		<category><![CDATA[عروسک کوکی من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=635</guid>
		<description><![CDATA[از اضطرابهای اثاث کشی و اندوه هجرت ولو بقدر دو طبقه، یاد آن جمله ای افتادم از رمان آینه های دردار گلشیری که نویسنده می گفت: تغییر، جاکَن شدن، خیلی دل می خواهد&#8230; و از این جمله ناگهان یاد دوران و دنیای گلشیری خوانی خودم افتادم و اینکه گلشیری الان ده سالی هست که دیگر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=635&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;"><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2010/08/golshiri.jpg"><img class="size-full wp-image-637 aligncenter" title="golshiri" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/08/golshiri.jpg?w=450" alt=""   /></a><br />
از اضطرابهای اثاث کشی و اندوه هجرت ولو بقدر دو طبقه، یاد آن جمله ای افتادم از رمان <strong>آینه های دردار</strong> گلشیری که نویسنده می گفت: <em>تغییر، جاکَن شدن، خیلی دل می خواهد&#8230;</em> و از این جمله ناگهان یاد دوران و دنیای گلشیری خوانی خودم افتادم و اینکه گلشیری الان ده سالی هست که دیگر نیست. ده سال از آن روز که هنوز چندان پیر نبود که رفت. باز خاطره آن نثر و زبان یکه اش جان گرفت. نثری که از میانه های داستان چون نجوایی سمج تو کله ات می افتاد و هیپنوتیزمت می کرد. مثل آن ظهر تابستانی وقتی در میانه قصه <strong>خانه روشنان</strong> اش خوابم برد در همه مدت خوابم آن نجوا و آن کلمات آهنگین در سرم همچنان در چرخش و رقص بود مثل یک ورد روحانی، انقدر که بیدارم کرد که قصه را تمام کنم. همیشه نیمه اول قصه را باید صبورانه تاب می آوردی بس که پر از گنگی شاعرانه بود و بس که با خواننده اش در آن نیمه اول بازی می کرد و تازه در نیمه دوم بود که استاد قصه اش را آرام آرام آغاز می کرد تا برسد به آن ضربه مهلکی که در چند صفحه آخر بر ملاج خواننده وارد می کرد که قشنگ ناک اوتش کند.<strong> آینه های دردار</strong> زیباترین چیزی بود که از او خواندم. روایتی پر رفت و آمد بود در زمانهای مختلف و پر از تصاویر تلخ و شیرین شاعرانه که نمی شد اشکت درنیاید و هنوز هم که هنوز است یادش که می افتم بغضم میگیرد. دریغ که تنها نسخه ام را هدیه کردم به دوستی و الان ندارمش که رجوعی کنم به آن روزگار و حظ و حالی ببرم. مثل شیشه های عطری که از دوران پرخاطره ات نگه میداری تا هربار دلت خواست با یک استشمام پرتاب شوی به آن خاطره و آدمهایش و لحظاتی خارج از این زمان و مکان جاری در هوایی دیگر زندگی کنی.<br />
اوضاع خانه که سر و سامان یافت باید بروم و باز سری بزنم به قصه هایش. به <strong>جبه خانه</strong>، <strong>بختک</strong>، <strong>انفجار بزرگ</strong>، <strong>حریف شبهای تار</strong>، <strong>خانه روشنان</strong>، <strong>دست تاریک دست روشن</strong>،‌ <strong>شازده احتجاب</strong>، <strong>عروسک کوکی من</strong> و صد البته به <strong>آینه های دردار</strong> و شاید اگر مجالی شد به ناخوانده هایم از او مثل <strong>جن نامه</strong> که خواندنش را مدیونم به او.<br />
هوشنگ گلشیری شاید تنها نویسنده آن نسل بود که از بیان احساسات حتی رقیقش هم در داستانش ابایی نداشت و این است که خاطره اش انقدر پیش خاطرم عزیز است و بی شک می گویم پراحساس ترین نویسنده ای است که خوانده ام و هنوز حیرانم که چطور این حس ها و عواطف زلال و ظریف را میان آن پیچ و خم های ثقیل روایی و در آن هزارتوهای زمانی زنده و سالم نگه می داشت تا به من خواننده منتقل شود و سالها در دلم بماند و ضربان کند. گمانم راز یگانگی و جاودانگی این عواطف در همین پیچیدگی ظرف بود که شاید اگر در محمل ساده و سرراستی قرار می گرفت زود می پژمرد. شاید جهان تکه تکه و نامنظم داستان هایش با ذهن تکه تکه و به هم ریخته ما خوب جور بود و همین است که هیچ غریب نیست هیچیک از قصه هایش که انگار قصه خود ما باشد در آن همه جا و ماجرا. آن همه قصه از آن همه لحظاتی از ما که هرگز نزیسته‌ایمشان که دست مریزاد دارد به والله.</p>
<p>آقای گلشیری هنوز جز این توصیفات چیزی نمی توانم برایت بنویسم. توصیفاتی که یقین دارم که اگر از شان آثارت نکاهد بر آن نخواهد افزود. شاید روزی توان و قابلیتی یافتم برای نوشتن از تو در شان تو. عجالتا این را نوشتم که گفته باشم که جای یادت پیش من امن و روشن است. یادت بسی بخیر و دم یادت بسی گرم باد. دلم برایت خیلی خیلی خیلی زیاد تنگ شده است. کاش&#8230; کاش هنوز اینجا بودی.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/635/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=635&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/09/02/%d8%a2%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/08/golshiri.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">golshiri</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>رمضانانه</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/08/23/%d8%b1%d9%85%d8%b6%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/08/23/%d8%b1%d9%85%d8%b6%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Aug 2010 04:21:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=627</guid>
		<description><![CDATA[از کم شدن ساعات کاری در ماه رمضان همان نیم ساعت صبحش دست ما را گرفته که نیم ساعت بیشتر بخوابم وگرنه هرچه خواستم از این یک ساعت آخر وقت هم استفاده کنم و یک ساعت زودتر بروم خانه که بخوابم، نشده و هر روز یک طوری و یک جایی زمین گیر شده ام تا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=627&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از کم شدن ساعات کاری در ماه رمضان همان نیم ساعت صبحش دست ما را گرفته که نیم ساعت بیشتر بخوابم وگرنه هرچه خواستم از این یک ساعت آخر وقت هم استفاده کنم و یک ساعت زودتر بروم خانه که بخوابم، نشده و هر روز یک طوری و یک جایی زمین گیر شده ام تا حتی سه چهار ساعت بعد از پایان ساعت کاری! آن وقت است که جنازه ام به خانه می رسد و آن جنازه جا در جا به حالت کما می رود تا وقت افطار که افطار هم که یا دعوتیم که اگر دعوت باشیم همان نیمه شب زودتر نمی رسیم خانه و اگر هم ندرتا دعوت نباشیم، بعدش آنقدر اندرون از طعام پر داشته ایم که نشود تکانی بخوری و تا بخواهی بجنبی ساعت ده و یازده شده و ما هم که این روزها از فرط خستگی ناشی کار یدی و بدنی مثل مردان مهربان روستایی همان سرشب بیهوش می شویم که سحر بر خیزیم و برویم سر زمین و به گاو و گوساله های زبان نفهممان برسیم!<br /> چقدر برنامه داشتم که توی خلوتی این ماه نمایش فیلم قبل و بعد از افطار برای خودم راه بیاندازم و تمرین ساز کنم و کتاب بخوانم و الخ. کار دنیا برعکس است و این ماه سرم شلوغ تر شده و می ترسم شلوغ تر هم بشود باز. گرمای مهلک دو روز گذشته را هم علاوه کنید به این شلوغی ها که همه آفتابگردی های ناچار و ناگزیرم را برده به حساب ثواب روزه بس که یاد سعی صفا و مروه قدیم انداخت مرا! کار کردن من دارد حماسه ای می شود برای خودش و هر گوشه اش واقعه یا قصه و فیلمی را به خاطرم می آورد. گمانم به سرم زده زیر آفتاب تشنه. حالا توی این ماه اگر یک اسباب کشی و جابجایی واقعی و مردافکن هم در راه باشد که دیگر حال این روزهای من خردیدنی است بخدا!<br /> هوا که دارد بهتر می شود شما که دلهای صافی دارید، سر سفره افطارتان دعا کنید کمی وضعیت آرام شود و بند جیم آزاد. مُردم بس که این مدت حقوقم حلال شد و نتیجه این حلالیت را هم جز خستگی و مرض جسم و روح نیافتم. باز بقول برادرم تنها شاید که به کار آخرتم آید، شاید!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/627/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/627/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/627/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/627/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/627/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/627/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/627/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/627/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/627/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/627/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/627/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/627/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/627/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/627/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=627&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/08/23/%d8%b1%d9%85%d8%b6%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چهل سالگی دوگانه</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/08/15/%da%86%d9%87%d9%84-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d8%af%d9%88%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/08/15/%da%86%d9%87%d9%84-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d8%af%d9%88%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Aug 2010 03:56:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[لیلا حاتمی]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا فروتن]]></category>
		<category><![CDATA[محاکمه در خیابان]]></category>
		<category><![CDATA[چهل سالگی]]></category>
		<category><![CDATA[کنعان]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس شب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=619</guid>
		<description><![CDATA[چهل سالگی در جشنواره اکران در سالن نسبتا استاندارد و با پخش قابل قبول انجام می شود. نسخه فیلم، نسخه نو و تمیز و سالمی است و تصویر کیفیت خوبی دارد. تماشاگران هم تماشاگران متشخص و آرامی هستند. لذا می توانم روی فیلم تمرکز کنم و لحظات خوبش را دریابم و نقایصش را بی خیال [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=619&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2010/08/40.jpg"><img class="size-full wp-image-620   aligncenter" title="40" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/08/40.jpg?w=450" alt=""   /></a></p>
<p><strong>چهل سالگی در جشنواره</strong><br />
اکران در سالن نسبتا استاندارد و با پخش قابل قبول انجام می شود. نسخه فیلم، نسخه نو و تمیز و سالمی است و تصویر کیفیت خوبی دارد. تماشاگران هم تماشاگران متشخص و آرامی هستند. لذا می توانم روی فیلم تمرکز کنم و لحظات خوبش را دریابم و نقایصش را بی خیال شوم و حالی ببرم.</p>
<p><strong>چهل سالگی در سینما</strong><br />
اکران در سالنی غیر استاندارد. از آنها که در بالکن سینمایی بزرگ شکل می گیرد. در ورودی سالن تا نیمه  فیلم باز است که نوار نورانی سفیدِ آزارنده ای روی تصویر انداخته است. نسخه فیلم کهنه و داغان است. در نیمه اول مات و تار و محو است و پر از پرش و اصلاحات آپاراتچی بر نسخه. ابتدای فیلم دیر چراغها خاموش می شود و در انتها زود روشن می شود. موسیقی تیتراژ پایان به سرعت قطع می شود. تماشاگرنماهایی از اول تا آخر به هر صحنه فیلم و لو تراژیک بلند بلند می خندند. لذا تمرکز و حالی برایم به هم نرسید مگر محمدرضا فروتن!</p>
<p><strong>محمد رضا فروتن</strong><br />
اوایل کارش که بازیگر جوانان یاغی بود دوستش داشتم. اواسط کارش برایم تکراری شد اما حالا در میان سالگی اش باز دوستش دارم. دیگر به مرز پختگی رسیده و نقش را زندگی می کند و به جای آن حرکات پر اغراق جوانی، چشمهای نافذش دریچه ارتباطش با تماشاچی شده که همان نگاهها تماشاچی را خلع سلاح می کند و مجذوب<strong>. </strong>با بازی های خوبش در<strong> اتوبوس شب</strong>، <strong>کنعان</strong>، <strong>محاکمه در خیابان</strong> و حالا هم در<strong> چهل سالگی</strong> که مردی را بازی می کند که بیست سال است نمی داند معشوق که حالا همسرش است آنهم با بازی سرد لیلا حاتمی، آیا عاشقش هست یا نه؟ و چه زیبا این خرابی و دردِ مردانه را و این ندانستن عاشقانه را بازی می کند و ما را همراه خود تا به پایان فیلم می برد و می رساند. این آقا بعد از دوران ستارگی دارد از بزرگان بازیگری ما می شود. حواستان باشد کی گفتم!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/619/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/619/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/619/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/619/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/619/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/619/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/619/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=619&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/08/15/%da%86%d9%87%d9%84-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d8%af%d9%88%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/08/40.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">40</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بعد از پایان مخمصه</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/08/10/%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ae%d9%85%d8%b5%d9%87/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/08/10/%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ae%d9%85%d8%b5%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Aug 2010 05:31:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[Al Pacini]]></category>
		<category><![CDATA[heat]]></category>
		<category><![CDATA[Marlon Brando]]></category>
		<category><![CDATA[Michael Mann]]></category>
		<category><![CDATA[Robert De Niro]]></category>
		<category><![CDATA[The Godfather part II]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=607</guid>
		<description><![CDATA[اخیرا و برای چندمین بار مخمصه شاهکار استاد مایکل مان را دیدم. یک فیلم سه ساعته که در هر بار تماشا بطرز عجیبی کوتاهتر و روان تر می شود. خواستم و کوشیدم که چند خطی برای این فیلم کالت بزرگ بنویسم اما نتوانستم و همه را خط زدم. شاید هنوز به آن سن و سال [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=607&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2010/08/heat.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-608" title="heat" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/08/heat.jpg?w=450" alt=""   /></a></p>
<p>اخیرا و برای چندمین بار <a href="http://www.imdb.com/title/tt0113277/" target="_blank">مخمصه</a> شاهکار استاد <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000520/" target="_blank">مایکل مان</a> را دیدم. یک فیلم سه ساعته که در هر بار تماشا بطرز عجیبی کوتاهتر و روان تر می شود. خواستم و کوشیدم که چند خطی برای این فیلم کالت بزرگ بنویسم اما نتوانستم و همه را خط زدم. شاید هنوز به آن سن و سال نرسیدم که قابلیت نوشتنش را یافته باشم. فقط می توانم از لحظات فیلم بگویم و از اینکه این بار هم گرم تماشای این نمایش مهیج دزد و پلیسی شدم و باز لحظات نابش را زیستم. ماجرای دزدی که نابغه بود و نامش نیل مک کالی بود  و پلیسی که زیرک بود و نامش وینست هانا بود که بعد از کلی تعقیب و گریز بی امان، عاقبت دزد نابغه به ضرب گلوله های پلیس زیرک کشته شد و دست های آنها به هم رسید که اصلا <a href="http://www.imdb.com/title/tt0113277/" target="_blank">مخمصه</a> قصه که همین دو دست مردانه است که از مهلکه های مختلف می گذرند تا تقابل تمام شود و در آن خلوت اسطوره ای فرودگاه به هم برسند.<a href="http://www.imdb.com/title/tt0113277/" target="_blank"><br />
مخمصه</a> اقیانوسی است که قصه آدمهای زیادی را در دل خود دارد حول آن ماجرای مرکزی تقابل دزد و پلیس اصلی. مثل قصه کریس که از یاران نیل مک کالی بود و از همسرش خیانت دیده بود ولی همان همسر در یکی از عاشقانه ترین سکانسهای تاریخ سینما او را از میان دام پلیس ها و از میان محاصره آن همه پلیس و تک تیرانداز فرار و نجات می دهد.<br />
قصه مجرم آزاد شده ای که باید دوره ای آزمایشی را برای آدمی عوضی در رستورانی کار کند و ذلت و تحقیر پذیرد به امید یافتن کاری بهتر و روزهایی بهتر اما با اولین ندای نیل برای شرکت در سرقت بانک رئیس رستوران را با غرور به گوشه ای هل می دهد می رود و آزادگی را جای آزادی انتخاب می کند و عاقبت در آن سرقت بدشگون بانک کشته می شود.<br />
قصه مرد پیر سپید گیس کار چاق کنی که فقط در کنار نیل دیده می شود همچون زال در کنار رستم. اطلاعات و دستورات لازم را راجع به ماموریت ها و آدمها به او می دهد و البته همیشه انتخاب را به عهده خودش می گذارد.<br />
قصه دختر بچه ای که رگ هایش را در وان حمام خانه ناپدری اش که وینسنت باشد می زند و وینسنت که خسته از  آن همه تعقیب و گریز، لحظاتی برای استراحت و آرامش به خانه می آید حالا باید دختر را نجات دهد و تحویل مادرش دهد. آرامشی در کار نیست!<br />
قصه سارقانی که مرگ را به اسارت در زندان ترجیح می دهند و تسویه حساب با خائن را به فرار.<br />
قصه پلیسهایی که حتی یک نفر از دار و دسته نیل را هم نمی توانند زنده دستگیر کنند گو اینکه از آن مردان فوق حرفه ای در پایان فقط کریس زنده ماند که از پی آن فرار معجزه آسا راهی نامعلوم و ناکجا شد.<br />
قصه وینست هانا که نیل را ستایش می کند اما جایگاه پلیس بودنش ناچارش می کند به کشتنش و قصه نیل مک کالی که اجازه می دهد وینسنت بزندش.<br />
قصه آن 30 ثانیه معروف در مرام نیل که می گفت وقتی در <a href="http://www.imdb.com/title/tt0113277/" target="_blank">مخمصه</a> می افتی باید در حداکثر 30 ثانیه از همه چیز بگذری تا بتوانی فرار کنی و خودش هم آخرش در سکانس عاشقانه دیگری که اتفاقا 30 ثانیه بیشتر نیست از معشوق دل می کند و می گریزد.<br />
قصه آدمهایی که به ناچار همه چیز را باید با زمان اندازه بگیرند و بسیار پیش می آید که باید ظرف چند ثانیه تصمیم مهمی بگیرند و پاسخ قطعی شان را با بله یا خیر بگویند و حتی گاهی در لحظه ای باید تصمیم بزرگتری بگیرند.<br />
قصه آن لحظه ای که نیل و وینسنت مقابل هم قهوه می خورند و حرف می زنند و کم کم کار از خط و نشان کشیدن به درد دل کردن می رسد.<br />
قصه آن نزاع خیابانی پس از سرقت بانک و سارقانی که با جان و دل با پلیس ها می جنگند و آن التهاب و دلشوره ای که این نبرد به دل تماشاچی می اندازد.<br />
مخمصه قصه آدمهاست در بستر ابرشهر لوس انجلس. قصه آدمهایی که در محدوده قانون و عرف نمی گنجند و قیام می کنند برای آروزهاشان و قصه پلیسهایی که با تمام توان می کوشند آنها را به بند کشند و به محدوده های تعریف شده و رسمی برگردانند تا آن شهر را و آن جنگل انسانی را رام کنند. اما تسلیم در مرام آن مردان نیست و این تنازع ازلی تا ابد انگار باقی است. همین است که دوست دارم عالیجناب <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000520/" target="_blank">مایکل مان</a> دنباله ای بر <a href="http://www.imdb.com/title/tt0113277/" target="_blank">مخمصه</a> بسازد که مثلا ببینیم حالا، 15 سال بعد از آن ماجراهای خونین، کریس، آخرین بازمانده آن مردان در چه حال است؟ تحت حمایت آن پیر سپید گیسو، دار و دستهء‌ خودش تشکیل داده؟ همسر و فرزندش را بازگردانده؟ وینسنت هانا بعد از کشتن نیل توانسته به پلیس بودن ادامه دهد؟ خانواده از هم پاشیده اش را توانسته سامان دهد؟ چه بر سر معشوقه نیل آمده؟<br />
هرچند تصور <a href="http://www.imdb.com/title/tt0113277/" target="_blank">مخمصه </a>ای که نیل مک کالی با بازی <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000134/" target="_blank">رابرت دنیرو</a> نداشته باشد سخت است در عین اینکه وینسنت هانا برای <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000199/" target="_blank">آل پاچینو</a> هنوز باقی مانده باشد  اما مگر نه اینکه <a href="http://www.imdb.com/title/tt0071562/" target="_blank">پدرخوانده2</a> هم <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000008/" target="_blank">مارلون براندو</a> نداشت و ماندنی شد؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/607/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/607/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/607/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/607/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/607/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/607/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/607/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/607/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/607/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/607/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/607/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/607/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/607/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/607/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=607&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/08/10/%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ae%d9%85%d8%b5%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/08/heat.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">heat</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اندکی هم ضد وبلاگ</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/08/02/%d8%a7%d9%86%d8%af%da%a9%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%b6%d8%af-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/08/02/%d8%a7%d9%86%d8%af%da%a9%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%b6%d8%af-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Aug 2010 03:38:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=600</guid>
		<description><![CDATA[چیزهای زیادی توی کله ات می گذرد. بعضی ها را باید نوشت که بماند و برخی را هم باید نوشت تا از شرش خلاص شوی. اگر وبلاگ را برای نوشتن برگزیدی خواه ناخواه باید پی این را به تنت بمالی که دچار نگارش مصرفی شده ای و گرفتار نوشتن برای لحظه حاضر و نه چندی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=600&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چیزهای زیادی توی کله ات می گذرد. بعضی ها را باید نوشت که بماند و برخی را هم باید نوشت تا از شرش خلاص شوی. اگر وبلاگ را برای نوشتن برگزیدی خواه ناخواه باید پی این را به تنت بمالی که دچار نگارش مصرفی شده ای و گرفتار نوشتن برای لحظه حاضر و نه چندی بعد. از انتشار آزادانه و بی واسطه و فوری مطالب در نظام از تولید به مصرفي وبلاگ، هرچند با مخاطبان معدود، چنان ارضا شده ای که به عرصه بزرگ تر و دشوارتر حتی فکر هم نمی کنی و گاه بهترین ایده هایت را در شهوت بروزسانی زودتر و در معرض نظر عام گذاشتن فوری اثرت، فنا کرده ای بدون اینکه اندکی شکیبایی کنی تا آن ایده آرام متولد شود و رشد کند و بالغ شود و ببالد. آرام آرام گزارش نویس ذهنت شده ای که هی تند و تند ثبت می کند و می نگارد اما دیگر نه آنچه ماندنی است می ماند و نه آنچه دور ریختنی است معدوم می شود. هرگز به نگاشته های یک ماه قبلت هم رجوع نکرده ای و رجوع نخواهی کرد و دیگر انقدر سرگرم اعدام زباله های ذهنی ات روی صحن علنی وبلاگت هستی که گاه ماندنی ها را هم کشته ای و گاه ماندنی ها خود به مرور و از زور بی مصرفیت طی یک دگردیسی کامل، دور ریختنی و سوزاندنی شده اند. انگار انباشت دور ریختنی ها را هر چه بسوزانی باز  توی سرت بچه می کنند و تکثیر می شوند و آنها که سوزانده ای هم با یک اشاره و تداعی ساده باز از خاکستر خود زاده می شوند و زندگی آغاز می کنند و زجر روی زجر می افزایند. روزگاری می گذرد و می بینی که خودت دیگر بکلی بدل به یک دور ریختنی بزرگ شده ای، یک زباله ذهنی، بی حاصل و بی مصرف و بازیافت ناشدنی. آن وقت می مانی که چطور باید از شر خودت خلاص شوی!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/600/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/600/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/600/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/600/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/600/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/600/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/600/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/600/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/600/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/600/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/600/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/600/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/600/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/600/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=600&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/08/02/%d8%a7%d9%86%d8%af%da%a9%db%8c-%d9%87%d9%85-%d8%b6%d8%af-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مثل خیلی دور خیلی نزدیک</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/07/30/%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/07/30/%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Jul 2010 19:14:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا علیقلی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود رایگان]]></category>
		<category><![CDATA[خیلی دور خیلی نزدیک]]></category>
		<category><![CDATA[سید رضا میرکریمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=586</guid>
		<description><![CDATA[شکی نیست که نه من دکتر عالم هستم و نه  این سایه، سایه یک بنز نقره ای و نه  این عکس، آن نمای معروف فیلم  خیلی دور خیلی نزدیک است. این من و ماشینم هستیم که به شکل ناشیانه ای داریم ادای آن فیلم بزرگ را در می آوریم مثل مردمی که گهگاه می روند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=586&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><a href="http://gidora.files.wordpress.com/2010/07/so-far.jpg"><img class="size-full wp-image-587 aligncenter" title="so far" src="http://gidora.files.wordpress.com/2010/07/so-far.jpg?w=450" alt=""   /></a></p>
<p>شکی نیست که نه من دکتر عالم هستم و نه  این سایه، سایه یک بنز نقره ای و نه  این عکس، آن نمای معروف فیلم  <a href="http://www.cinemaema.com/index.php?module=mGallery2&amp;g2_itemId=59708" target="_blank">خیلی دور خیلی نزدیک</a> است. این من و ماشینم هستیم که به شکل ناشیانه ای داریم ادای آن فیلم بزرگ را در می آوریم مثل مردمی که گهگاه می روند توی جلد آرتیست محبوبشان. سفر یکی دو روزه به روستاهای کویری بهانه شد که بروم در حال و هوای اثیری فیلم محبوبم و چند روزی جور دیگر زندگی کنم. حواسم بود که موسیقی فیلم را هم بردارم با خودم تا به هر بیابان بکری که رسیدم پخش کنم و پرایدم بشود بنز و من هم بشوم دکتر عالم که از رفاه روزمره شهری اش کنده و پی گمشده اش به دل جاده و کویر زده که آن جور زیبا گَرد جاده از پشت چرخ ها و بنزش به هوا بر می خیزد. تلاش کنم مثل او به گمشده هایی که باید بجویم فکر کنم و اینکه می توانم سفر دکتر عالم را تا آخرِ آخرش بروم. تا آنجا توی همین ماشین مدرن، زیر خروارها خروار شن صحرا، زندانی شوم و پیشباز مرگ بروم و همه لحظات زندگی ام را در آن لحظات واپسین مرور کنم و چشم فرو بندم تا در عالمی که جور دیگر است راه خلاصی از این تابوت متحرک فراهم آید و  از پی هجوم نور دستی برای نجات سویم دراز شود. اما من واقعی کجا و دکتر عالم سینمایی کجا؟ من کجا و جذبه بازی مسعود رایگان کجا؟<br />
آهنگهای زیبا و مسحورکننده ای که محمدرضا علیقلی برای فیلم ساخته را یکی پس از دیگری پشت فرمان و میان جاده های خاکی و سکوتِ کویر گوش می کردم و لحظه لحظه آن شاه فیلم را کنار موسیقی اش مرور می کردم. انگار تماشای دیگری فراهم آمده بود. فیلم دیدنی از جنس دیگر. وقتی فیلمی را بارها دیده باشی به کمک جادوی موسیقی می توان باز هم فیلم را در ذهن تماشا کرد. فکر و ذکرم این بود که این مکاشفات و این سفرهای سلوک تنها برای سینماست یا در زندگی عینی هم می شود توقع داشت روزی از این درجا زدن ها رها شوی و در مسیر نجات و رستگاریت پیش برانی. خود را بسپاری به جاده و ببینی به کجاها و سوی کدام مخاطرات رهایی بخش می بردت. آن هم برای ما که روز به روز بیشتر در باتلاق روزمرگی فرو می رویم و رفته رفته امید نجات را هم فراموش می کنیم.  توی این کویر نوردی ها حتی امامزاده ای تنها یافتم میان برهوتی عظیم و خالی و گفتم می شود مثل فیلمها و قصه ها اینجا چله نشینی آغاز کرد به قصد توبه و به شرط اجابت. تا وقتی محاسنت بلند شود و روزی امامزاده را در خواب و بیداری ببینی و راز مهمی را دریابی و بعدش هم آشنایی از پی جستجوهای طولانی پیدایت کند و تو خواسته یا ناخواسته به اجتماع بازگردی که این ایده هم زیادی سینمایی است. البته اگر سید رضا میرکریمی از آن قصه قدیمی و تکراری و جهانشمول، از این خاطره ازلی چنین فیلم فوق العاده ای با این همه ظرافت و لطائف و رمز و راز ساخته گواه این است که می شود. شاید تنها باید چگونه اش را دریافت.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>پی نوشت:</strong> پیوند دانلود یکی از زیباترین قطعات آلبوم موسیقی فیلم <a href="http://www.cinemaema.com/index.php?module=mGallery2&amp;g2_itemId=59708" target="_blank">خیلی دور خیلی نزدیک</a> را اینجا می گذارم تا در شنیدنش با شما شریک شوم. آهنگی که مربوط به مرحله آخر سفر دکتر عالم است که یکه و تنها به دل کویر می زند تا به انتها برسد:</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://www.4shared.com/audio/gGagklJT/asheghaneh.html" target="_blank"><strong>خیلی دور خیلی نزدیک &#8211; عاشقانه [1.6 مگابایت]</strong></a></p>
<p style="text-align:center;">
<p style="text-align:center;">
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/586/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/586/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/586/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/586/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/586/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/586/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/586/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/586/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/586/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/586/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/586/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/586/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/586/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/586/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=586&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/07/30/%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://gidora.files.wordpress.com/2010/07/so-far.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">so far</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اعلان نشانی</title>
		<link>http://gidora.wordpress.com/2010/07/29/%d8%a7%d8%b9%d9%84%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://gidora.wordpress.com/2010/07/29/%d8%a7%d8%b9%d9%84%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 11:26:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidora.wordpress.com/?p=577</guid>
		<description><![CDATA[مدتی نبودم به همان بهانه های تکراری که گفتن ندارد. قرار بود پست بعد از این سکوت پست مفصل تری باشد اما به همان بهانه های نخ نما هنوز نیمه کاره مانده و مانده تا تکمیل و انتشارش. گفتم بیایم میان پست های اصلی سلامی دهم و حضوری ثبت کنم و چند نکته شاید مهم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=577&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">مدتی نبودم به همان بهانه های تکراری که گفتن ندارد. قرار بود پست بعد از این سکوت پست مفصل تری باشد اما به همان بهانه های نخ نما هنوز نیمه کاره مانده و مانده تا تکمیل و انتشارش. گفتم بیایم میان پست های اصلی سلامی دهم و حضوری ثبت کنم و چند نکته شاید مهم را به حضورتان عرض کنم.<br />
چند روز پیش یکی از دوستان این وبلاگ خبر داد که باز فیلتر شده ام و نگران شدم که مبادا باز همان واویلا سرم آمده و دویدم و پریدم که تحقیق صحت و سقم خبر که دیدم خوشبختانه هنوز گیدورا و وردپرس هر دو آزادند. گمانم وردپرس باز چند ساعتی یا روزی را در فیلتر گذرانده که نگران کننده است. خوب است برای آن روز که کلا فیلتر شویم آماده شوم. لذا از دوستان و همرااهان این خانه تقاضا می کنم از نشانی تازه گیدورا استفاده کنید تا به آن عادت کنید که از قضا کوتاه تر و راحت تر هم هست. توجه داشته باشید این نشانی تازه شما را به همین منزل فعلی ما در وردپرس می آورد و نشانی منزل جدیدی نیست مگر اینکه آن اتفاقی که برایش آماده می شویم رخ دهد و مجبور به هجرت شویم که در هر صورت این نشانی ثابت خواهد ماند:﻿</p>
<p style="text-align:center;"><strong><a href="http://www.gidoraa.com" target="_blank">نشانی تازه گیدورا<br />
</a></strong><a href="http://www.gidoraa.com" target="_blank"><strong>http://www.gidoraa.com</strong></a></p>
<p style="text-align:right;">نشانی اشتراک دائمی وبلاگ گیدورا که در صورت مهاجرت هم ثابت می ماند را هم در <a href="http://feedburner.google.com/" target="_blank">feed burner </a>ایجاد کردم که امیدوارم از این پس کسانی که مایلند مطالب این وبلاگ را از طریق انواع فیدخوان ها نظیر <a href="http://reader.google.com/" target="_blank">گودر</a> دنبال کنند از این نشانی استفاده کنند و این نشانی را جایگزین نشانی RSS پیشین کنند:</p>
<p style="text-align:center;"><strong><a href="http://feeds.feedburner.com/gidora" target="_blank">نشانی تازه اشتراک </a></strong><a href="http://feeds.feedburner.com/gidora" target="_blank"><strong><a href="http://feeds.feedburner.com/gidora" target="_blank">(RSS) </a></strong></a><strong><a href="http://feeds.feedburner.com/gidora" target="_blank">وبلاگ </a><br />
<a href="http://feeds.feedburner.com/gidora" target="_blank"> http://feeds.feedburner.com/gidora</a></strong></p>
<p>با سپاس از عنایتی که احیانا به این پست میان پرده ای مبذول داشته اید. در پست بعدی و با نشانی های تازه کنار همدیگر خواهیم بود.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/gidora.wordpress.com/577/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/gidora.wordpress.com/577/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/gidora.wordpress.com/577/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/gidora.wordpress.com/577/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/gidora.wordpress.com/577/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/gidora.wordpress.com/577/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/gidora.wordpress.com/577/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/gidora.wordpress.com/577/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/gidora.wordpress.com/577/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/gidora.wordpress.com/577/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/gidora.wordpress.com/577/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/gidora.wordpress.com/577/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/gidora.wordpress.com/577/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/gidora.wordpress.com/577/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=gidora.wordpress.com&amp;blog=11666151&amp;post=577&amp;subd=gidora&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidora.wordpress.com/2010/07/29/%d8%a7%d8%b9%d9%84%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7bd28bd631f3f82f0ea6c3d14495a158?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">gidoraa</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
